تاریخ : دوشنبه 8 خرداد 1396 | 03:05 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر


معشوقه
از اسمش چی برداشت میکنین؟
هوس؟ عشق واقعی؟ عشق آبکی؟ زود گذر؟
یا یکی که به همسر و عشقت،ارجعیت داره؟
به خانوادت چی؟
به برادر روانیت که وقتی غیرتش گل میکنه چی؟
اگه بفهمن... میکشنت؟
چون سرنوشت یه معشوقه ی زن اینه؟
ولی داستان ما اصلا این نیست!
همه چی از یه شب سیاه و تاریک شروع میشه،شبی که ناله های یه دختر توش زنگ میزنه
همه چیش به تاراج برده میشه.. از جمله وجودش
یه عشق میتونه از یه هوس که زندگی یه نفرو نابود کرد،شکل بگیره؟
یکم کلیشه ای نیس؟
چرا... اما قشنگه
...
یغما،دختری که از ترس خانوادش،از ترس اینکه بهش بگن "هرجایی" سکوت میکنه
این کار نابجا، روهام رو وحشی تر میکنه. اینکه به طور مداوم کابوس یغما بشه
اما از ورای این دست درازی ها چیه؟ عشق؟
مگه میشه؟
مگه میشه کسی که عاشقته بتونه اینکارو باهات بکنه؟
آره میشه... بعضی وقتا عشق،پاسخگوی هیچی نیست!
از جمله اتفاقی که برای یغما می افته.
رمان معشوقه،رمانی که هرگز فکر نوشتنش به ذهنم خطور نکرده بود.
اما یک لحظه... گفتم بنویسمش. قشنگ میشه!
...
معشوقه
به قلم افکار
یغما - روهام
پ.ن :
راستی اینجا به جز این رمان،رمانای دیگه ای هم گذاشته میشه. حتی میتونید عضو بشید و خودتون در این وب قلم به دست بگیرین :)


دنبالک ها: قوانین،

تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 02:56 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
تقریبا ساعت هشت شب است. مادرم در تکاپوی آماده شدن برای مراسم است،پدرم دارد کرواتش را امتحان میکند و سام هم درحالی که کتاب میخواند،مسواک هم میزند. یاشار هم که طبق معمول...
من هم گوشه ای نشسته ام و دارم خودم را آماده میکنم :
- یه سلام خشک و خالی،شوخی ممنوع،خنده ممنوع،میتمرگی سرجات یغما!
هرگز فکر نمیکردم شوخ طبعی و خوشمزگی ام چنین بلایی سرم بیاورند و بعد از آن خودم را محکوم به سکوتی مرگبار کنم.
به سمت کمدم میروم و یک مانتوی بلند مجلسی با شلوار گشاد و یک شال بی رنگ را برای مراسم امشب برمیدارم. به خودم اصلا نمیرسم و همانطوری شل و ول روی مبل لم میدهم و منتظر بقیه میشوم.
شاید فکر میکنید خیلی زود با این قضیه کنار آمده ام اما چیزی که مهم است،این است که کارش بی جواب نخواهد ماند.
یاشار چند دقیقه ای گوشی اش را به حال خود گذاشته و من هم مثل همیشه او را در گوشی اش میکاوم. به درون تلگرامش میروم و صفحه ی چتش را زیر نظر میگیرم.
یکی از آنها که با اسم "آتاناز 3" در صفحه ی چتش است،توجهم را جلب میکند. نمیفهمم منظورش چیست اما مثل خودش یک پوزخند کج میزنم. اینها هرکاری بکنند عیبی ندارد،اما اگر من یا بهتر بگویم ما زنان حتی به طور ناخواسته کاری انجام دهیم ،بیا و ببین چه ولوله ای به پا خواهد شد!
انگار ما از همان بدو تولد جهان،محکوم به زوال بودیم... اما من کوتاه نمی آیم و حق آرزوهای مرده ام را از تو پست فطرتی که تنها از مردانگی،جنسش را به ارث برده ای خواهم گرفت.
چت هایش را با همان آتاناز 3 میبینم... حرف هایی مفتضح و عکس هایی مفتضح تر که غالبا از سوی همین دختر فرستاده میشود. ای احمق! خودت را میفروشی،مهم نیست که مجازی باشد و حضور مستقیم نداشته باشی... وقتی برادر من پوزخند میزند و من چهره اش را میبینم،میفهمم چندین بار خودت را به او مفت ارزانی داشته ای...
گوشی اش را پرت میکنم روی میز و فکر میکنم دستم نجس شده که چنین مهملات کثیفی را درون دنیای مثلا الگویم دیده ام.
به سام نگاهی می اندازم و میبینم یک نگاهش به سطرهای کتاب "دختری که رهایش کردی" است و یک نگاهش به جورابی که دارد پایش میکند،بی اختیار لبخند میزنم.
اما به پایش که برسد،توهم مرا با قضاوت ها و اغلب برچسب "لکه ی ننگ" خواهی کشت.
بالاخره همه حاظر و آماده اند و تنها من هستم که گرچه حضور فیزیکی در جمع دارم اما روحا در عوالم خود سیر میکنم...
به خودم از سر اجبار تکانی میدهم و کیفم را روی شانه می اندازم و به همراه بقیه از خانه خارج میشوم. تا به مقصد برسیم،میتوانم بازهم فکر کنم و خودم را آماده ی هر اتفاقی بکنم اما زمانی که با او رو به رو شوم، دوباره همه چیز یادم میرود. نه از اینکه خیلی عاشقش هستم و او خیلی دلرباست،بلکه او همانی است که در اوج اعتمادم،مرا شکست...
ماشین در سکوت غرق است،هیچکس حرفی نمیزند و این هم چیز غیرطبیعی نیست. همیشه همینگونه بوده و هست...
میانه ی راه هستیم که چراغ قرمز میشود و ما می ایستیم،همان لحظه گوشی مادرم زنگ میخورد و او هم با عجله گوشی را بیرون میکشد. تازه گوشی خریده و فکر میکند اگر کمی دیر جواب بدهد،گوشی به فنا خواهد پیوست...!
- سلام پسرم
من یخ میزنم
- بله شکر خدا،تو خوبی؟
در دل میگویم الهی بمیری
- خواهش میکنم،بزرگی شمارو میرسونه...
ای مادر احمق!
- تو راهیم،داریم میایم. دیگه نزدیکیم... باشه پسرم،خداحافظ
و بعد بازهم سکوتی که در میانش،تعاریف بی حد و مرز مادرم است. یکدفعه مثل همیشه بی مقدمه میگوید :
- کاشکی دامادم بود...
و نمیدانم چطور اوج میگیرم و از عصبانیت سرخ میشوم و فریادم که نمیدانم از کجای حنجره ام برخاسته
- بس کن!
حتی سام که هیچگاه تکانی نمیخورد،لرزید. یاشار با سردرگمی گفت :
- یغما...؟
و این سام است که چشم غره ی جهنمی به من میرود. پدرم از شیشه ی ماشین نگاه مهربانی نثارم میکند و بعد خطاب به مادرم که لب و لوچه اش را آویز کرده میگوید :
- خانوم،شوخیت بی جا بود.
مادرم گویی که بخواهد پدرم را از سرش باز کند،میگوید :
- خُبه خُبه
پدرم با تحکم همیشگی اش میگوید :
- خانوم
و مادرم هم سکوت پیشه میکند،گویی برای همیشه...
بالاخره میرسیم، پدرم درحالی که ماشین را پارک میکند،نگاهی هم به منظره می اندازد
- الحق که خیلی شیکه
مادرم با چاپلوسی همیشگی اش میگوید :
- ساخت خودشه دیگه. ماشاالله
یاشار نگاهی به من می اندازد و من هم دهن کجی میکنم. اوهم میخندد و با ایما و اشاره اش میفهماند مادرمان قدرت تفکر لازم را ندارد. سام پیاده میشود و مرا هم به دنبال خود میکشد
- ولم کن وحشی
- خفه!
حوصله ی جر و بحث را ندارم،فقط میگویم :
- پس مثل بچه ها دستمو نکش،آبرومون نره یه وخ جلو روهام خــان
آنچنان اسم روهام را با تحقیر میگویم که لحظه ای می ایستد و نگاهش را رویم متمرکز میکند.
و بعد از آن،دستم را به آرامی ول میکند و راهش را میرود.
کیفم را روی شانه جابه جا میکنم و به سمت خانه ای گام برمیدارم که صاحبش،اعتماد،عشق،رویاها و هرچیز قیمتی مرا سوزاند. لحظه ای سرم را بالا میگیرم تا قرص ماه را تماشا کنم که به جایش مفتخر میشوم از پنجره ی خانه،صورت اورا که با جدیت نگاهم میکند را لحظه ای ببینم.
نمیدانم چرا اما صورتم طوری درهم میشود انگار که میخواهم استفراغ کنم. سریع نگاهم را میگیرم و به سمت سام میروم و خدا خدا میکنم تا دیدارمان به همین نگاه منتهی شود...



طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 12:28 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
سلام امروز اومدم با عکس شخصیت ها (فقط روهام و یغما) اگه شماهم عکسی برای این دو مد نظرتون هست بفرستین،خوشحال میشم.
...
یغما :

روهام :




طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر
سرم را آرام بالا می آورم و انگشتم را جای شقیقه ام میگذارم. سرم آنقدری سنگین است که تحمل نگهداشتنش را ندارم. حجم بالای خاطرات سیاهش به حدی است که نمیدانم چگونه بالا بیاورمشان.
اشک ها روی گونه هایم خشک شده اند و من بازهم دست میبرم تا پاکشان کنم.
دماغم را با فین فین مختصری بالا میکشم و بلند میشوم،دنیا دور سرم خودش را میچرخاند و من برای از دست ندادن تعادل،دست به دیوار کنار دستم میگیرم.
به موهای کوتاه شده ام که در وسط اتاق پخش اند نگاه غمباری می اندازم و نزدیکشان میشوم تا تکه های خودم را جمع کنم. هرکدامشان را در یک کیسه ی نایلونی می اندازم و با غمی فزاینده خیره نگاهش میکنم.
حالم وخیم است و هیچکس هم جوابگو نیست!
دیگر فقط غم در روح و وجودم مانده و حس میکنم اشکی برای ریختن ندارم.
و این از هرچیزی دردناک تر است،اما از جنبه ی دیگرش،راحت شده ام از اشک ریختنی که آبش هرگز خشک نمیشود. اما انگار شد!
یک شال از کمدم بیرون میکشم و روی موهایم قرارشان میدهم. زمانی که کلید را دوباره میچرخانم تا در را باز کنم،حس میکنم در ورطه ای از زندگی ام قرار دارم که بی شک سقوط خواهم کرد.
اما قولی که به خودم دادم را یادم می آید. همانی که هرگز به خودم آسیبی نخواهم رساند و روهام را درگیر این لنجزار خواهم کرد و اکنون حال موهایم گویای قول شرفی که به خود داده ام،کاملا هستند...
در باز میشود و من همهمه ای که مختص خانواده ام است را از آشپزخانه میشنوم.
قدم هایم سست و ناتوان است،اما خودم را جمع میکنم. باید یک توضیحی برای کارم داشته باشم!
از ورودی آشپزخانه نگاهشان میکنم. سام،مثل همیشه سرش در کتابش است و مادرم هم دارد خورش را به هم میزند و زیرلب آواز محلی اش را میخواند. یاشار با پوزخند کجش چیزی را درون پی وی دوست دخترش تایپ میکند و پدرم هم با چشم غره ای که گویی برای او ساخته اند،به یاشار نگاه میکند و زیرلب نچ نچ میکند.
- سلام
این را میگویم و همه سرشان به سوی من میچرخد. لبخند میزنم،جز این چاره ی دیگری هم دارم؟!
مادرم با دلخوری نگاه از من میگیرد و پدرم هم لبخند مهربانش را برای دخترش میپردازد.
سام ابرویی بالا میدهد و یاشار هم بعد از نگاه گذرایی که حامل هیچ پیامی نیست دوباره چشم هایش را به صفحه ی گوشی اش میدوزد.
وارد آشپزخانه میشوم و کنار بابا مینشینم. کنار پدری که اگر بفهمد دیشب چه بلایی بر سر این جسم نحیف آمده دیگر فقط سیلی هایی که برق از چشمانم میپراند را خرجم میکند نه این تبسم ملیح را...
پس سکوت،بهترین حرف است!
یا شاید هم نه... چرا سکوت کنم و محیط دست درازی را برای آن مردک فراهم کنم؟
اما همین که سفره ی دلم را باز کنم و بعد از زیر بار قضاوت ها و نگاه های ملامت بارشان، مرا رد کنند میدانی چقدر درد دارد؟
اما بدتر از هرچیزش این است که درد سکوت،از این هم بدتر است...
چشم هایم را به ناخن هایم میدوزم و خودم را مشغول وارسی شان نشان میدهم.
صدای سام را میشنوم :
- موهای دخترتو دیدی بابا؟
بابا هم نگاهی به من و بعد به سام می اندازد. سام با پوزخندش میگوید که بابا شالم را بردارد که بهتر گندکاری ام را ببیند.
بابا یک لحظه شالم را کنار میزند و بعد نفس در سینه اش حبس میشود. مادرم هم با نگرانی همیشگی اش نگاهم میکند و یاشاری که با تعجب میگوید :
- اوهو!
زیرلب میگویم :
- دوسشون نداشتم.
از هیچکدامشان هیچ حرفی در نمی آید. من تنها صدای نفس های ناآرام پدرم را میشنوم و بعد صدای یاشار که مذبوحانه برای عوض کردن جو حاکم بر فضا تلاش میکند
- مهمونی دعوتیم. حواستون که هس؟
مادرم با کلمه ی "آره خب" حرف یاشار را تصدیق میکند و سام هم با چشم هایش،یاشار را به خفه شدن دعوت میکند. پدرم تنها همین را میگوید :
- بعدا باهم صحبت میکنیم.
و من با آمدن این بعدا ها،خدارا شکر میکنم که اکنون از زیربار سوالات ممتدش خلاص شده ام.
اما پدرم که تمام شود،بی شک نوبت سام است که بدون اینکه اول جویای حالم شود،طبق عادت همیشگی اش بی محابا قضاوتم میکند...
" این قسمت نسبت به بقیه کم بود،امیدوارم خوشتون اومده باشه"




طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 11:30 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر

یه درس مهم،به اندازه ی تمام زندگیم ارزش داشت.
راس میگن دلتنگی احمقت میکنه! الان فهمیدم. قبلا به این متن اعتقاد نداشتم و اعتنا هم نمیکردم. اما الان به شدت فهمیدم که چه متن حقیقیه...!
من دیگه تجربش کردم،شمام اگه هنوز اعتقاد بهش ندارین مجازین که تجربش کنین
اما بعد چنان حس بدی شمارو قالب میگیره که شاید بتونین فراموشش کنین، به سرد شدن طرف مقابلتونم حق میدین... اما هیچوقت مزه ی گند اون سردی از دلتون بیرون نمیره.
روحتون همیشه یادش میمونه...


-
تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
مادرم با نگرانی به سمتم قدم برمیدارد و کنارم مینشیند. درحالی که به موهای ریخته از سرم نگاه هراسناکی می اندازد،میگوید:
- دختر چی شده؟ الهی بمیرم... با خودت چیکار کردی؟
سوال های ممتدش که از دهانش سر میخورد،عصبی ترم میکند. اگر ترس از تو و برادر های ابلهم نبود، من به این حال و روز نمی افتادم و خودم را  با گفتن اتفاقات دیشب که در لحظه به لحظه اش بی گناه بوده ام خلاص میکردم. زمانی که فریاد میکشم و کلمه ی "خفه شو" را توی چهره ی متعجبش میکوبم،میخکوب میشود و به معنای واقعی از خفه شو گفتنم تبعیت میکند.
نمیدانم با چه قدرتی که در کجای وجودم پیدا کرده ام، بلند میشوم و به سمت تلفن قدم تند میکنم.
گوشی را برمیدارم و تند تند شماره ی آرایشگاه همیشگی ام را میگیرم، نمیفهمم میخواهم به بهبودم کمک کنم یا ناخواسته دارم محیط سقوطم را فراهم میکنم؟
چندباری از فرط عجله،شماره را اشتباهی میگیرم و با عصبانیت گوشی را میگذارم و دوباره این چرخه را تکرار میکنم.
تا زمانی که آرامشم را باز میابم و در انتظار صدای پر عشوه ی سیما میمانم. بوق های ممتد گوشی روی اعصابم تخمه میشکنند،در همین حین حضور سنگین و پربغض مادرم را در کنارم حس میکنم که نگاه ملامت بارش را رویم افکنده است.
بالاخره صدایش که آرامش قابلی به روانم میبخشد،در گوشی میپیچد
- بفرمایـــین
- سلام سیما جان، میخواستم برای موهام ازتون وقت بگیرم
خنده ی مصنوعی اش، اصلا با اوضاع کنونی من جور نیست.
- وا خوشگل خانوم. اون موهای کمند شمارو ما مفتخر شدیم درست کنیم؟ خـــدای من!
آرام میگویم :
- وقت میدی؟
- چرا که نه عزیزم. من فردا بیکارم،یعنی نسبت به بقیه ی روزا... شما ساعت 10 تشریف بیار که اوکیت کنم.
و بعد باشه؟ گفتن پرشیطنتش که هیچ حسی را در من ایجاد نمیکند. درجواب تمام این شیرین زبانی هایش یک خیلی ممنون خشک و خالی میگویم و درحالی که دستم میلرزد،تلفن را سرجایش میگذارم. نمیخواهم بچرخم و آن چشمان سرخی که میخواهند با سکوتشان،حرف بزنند را نگاه کنم. چشمانم را به پیش پایم میدوزم و راه اتاقم را پیش میگیرم.
هیچ واکنشی از هیچکداممان پیدا نیست و این از هر چیزی بدتر است. میشود گفت سکوت پر سر و صدایی بینمان جاری است.
تا اتاقم چند قدمی نمانده که صدای مادرم را میشنوم درحالی که مخاطبش من نیستم
- سلام آقــا... چیشده به ما زنگ زدین؟
خوب میفهمم سعی بر این دارد که نشان دهد امروز خیلی شنگول است.
- امشب؟ دعوت شام؟ بهت نمیاد پسرم... چیشده حالا؟
حتی در این حال و احوال هم نمیتوانم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم و به مکالمات مبهم مادرم گوش نسپارم.
- بله مگه میشه نیایم روهام جان؟
و یکدفعه قلب من می ایستد. دست به دیوار میگیرم و دست آزاد دیگرم را روی سینه میگذارم،نفس هایم به شمار افتاده و من دیگر هیچ چیزی را نمیشنوم. همانجا کز میکنم و با ترس صحنه های دیشب را تداعی میکنم. من نمیتوانم با قاتل رویاها و وجود و روحم سر یک میز بنشینم
من نمیتوانم زیر نگاهش دوام بیاورم. گرمی دست کسی را روی دستانم حس میکنم و با ترس چشم هایم را به کنار دستم میدوزم. زیرلب اسمش را فریاد میکشم :
- سام
و بعد خودم را به نفرت به کناری میکشم. از رفتارم به شدت جا میخورد و با همان جاخوردگی میگوید :
- آبجی...
فریاد میزنم
- کثافتا. همتون عین هم کثیفین.
و بلند میشوم و به اتاقم میروم و قبل از اینکه سام بتواند واکنشی نشان بدهد، در را قفل میکنم.
صدای نگرانش را از پشت در میشنوم
- آبجی چیشده...؟
و بعد سکوتی مرگبار و یکدفعه صدای متعجب و عصبی سام که وضع موهایم را به یاد آورده
- کلتو تراشیدی دختر؟ چرا اونجوری شده؟
و بعد ضربه ی محکمی که به در میخورد و باعث میشود بغضم سرباز کند و گریه ام بگیرد.
با این حرکت، درون خاطراتی پرت میشوم که برایم حکم پرتگاه را دارد
...
میخواهم در را ببندم که پای کسی لایش گذاشته میشود. با تعجب به پا و کفشش نگاه میکنم و زمانی که چشمم به چهره اش می افتد،لبخند میزنم
- سلام
در را آرام باز میکنم و با چشم هایم به داخل دعوتش میکنم. آشفته به نظر می آید،طوری که هیچوقت نبود
- یغما،وقت داری؟
با لبخند سری تکان میدهم و درحالی که کیفم را به گوشه ای که نمیدانم کجاست،پرت میکنم،به سمت آشپزخانه میروم تا آب بردارم. حداقل چیزی که این وقت شب برای پذیرایی میتوانم عرضه کنم.
درحالی که پارچ را آب میکنم،با لبخند و خوش مزگی همیشگی ام،مخاطب قرارش میدهم و چشمکی حواله اش میکنم
- مهمون که هستی،درست! ولی بیکار وا نستا. بیا یخ بشکن... زود،تند،سریع
با حسی غریب نگاهم میکند و بعد از درنگی بلند،قدم های کوتاهش را به سمت آشپزخانه برمیدارد
با خودم میخندم و اصلا رفتارش را غیرعادی تلقی نمیکنم، پارچ را که اکنون سنگین شده است را روی اپن میگذارم و درحالی که از کابینت ها لیوان برمیدارم، بازهم میخندم.
- میخندی؟ به چی؟
با همان خنده ای که اکنون تنها از آن لبخندی باقیست،میگویم :
- به تو
- چرا؟
- چون خنده داری
نگاهش بی اندازه غریب و سرد میشود،اما من بازهم متوجه نمیشوم و با شیطنت میگویم :
- به اندازه ی کافی صریح بود؟
درحالی که در فریزر را میبندد و  قالب یخ در دستش است،به سمتم می آید و کنارم می ایستد.
با نگاه همیشگی ام که مملو از شوخی و سبکسری است،حرکاتش را که با زور دستانش، یخ را میشکند، نگاه میکنم و زمانی که کارش تمام میشود،بازهم به قصد شوخی میگویم :
- آفرین
و برایش درحالی که دست میزنم،خنده ی ریزی هم میکنم.
زمانی که نگاهم بهش نیست و میگویم یه قاشق بده و دستم را برای گرفتنش دراز میکنم،بیش از حد معمول منتظر میشوم و زمانی که دستم را بیشتر به سمتش میبرم و با خنده میگویم بده دیگه، و هنوز هم مثل احمق ها نگاهش نمیکنم یکدفعه از گرمی ناگهانی دستانم،لرزه به اندامم می افتد.
نگاه متعجبم  روی دستی که دور دستم پیچیده شده،میماند و بعد روی چهره ای متمرکز میشوم که خیلی غیرطبیعی است. زیرلب اسمم را زمزمه میکند و من با خجالت،دستم را میکشم.
درحالی که به سمت جاقاشقی میروم،زیرلب به تقلید از او،همانطور زمزمه وار میگویم :
- امشب یه چیزیت هستا...
و یک قاشق برمیدارم و به سمت پارچ میروم تا به همش بزنم. دیگر حس آرامش و شادی نمیکنم،برعکس حس غریبگی او هم به من سرایت کرده است. نگاهم را به طور مداوم از چشمانش میدزدم و خودم را مشغول بهم زدن آب پارچ نشان میدهم.
زمانی که پشت دستم را به بدنه ی پارچ میکشم،میبینم سرد سرد است. بدون اینکه نگاهش کنم،یک کلمه میپرسم :
- آب؟
صدایی ازش در نمی آید. عصبی میشوم و بازهم بدون اینکه نگاهش کنم،میپرسم :
- میخوری؟
صدایش به زحمت شنیده میشود
- آره
پارچ را برمیدارم و درون لیوان هایمان،محتوای پارچ را خالی میکنم. بازهم بدون اینکه نگاهش کنم،لیوان را به سمتش دراز میکنم. دقایقی که میگذرد و او هیچ واکنشی نشان نمیدهد مراهم مصر تر میکند تا همانطوری بمانم و نگاهش نکنم. و بعد یکدفعه فریادش را که بیشتر شبیه به نعره میماند را میشنوم و ناخودآگاه دستم میلرزد و لیوان از دستم می افتد
- نگام کن یغما
به دنباله ی این فریاد،فریاد خودم و صدای شکستن شیشه را میشنوم و بعد صدای نگران او و زمانی که مرا به عقب هل میدهد تا آسیبی نبینم.
درحالی که نگاهش به خرده شیشه های کف سالن است،میگوید :
- یغما...
و منی که از ترس به اتاقم پناه میبرم  و میخواهم در را قفل کنم که ناگهان، ضربه ی مهیبی به در وارد میشود و من تلوتلویی میخورم و ترس، تمام وجودم را به یکباره تحت سلطنتش درمی آورد.
 جیغی میکشم که با گرفتن دستانش جلوی دهانم،خاموش میشود و به ناله های طعمه ای که در دام گرفتار شده،بدل میشود. و بعد جملات مبهمش که انگار مرا دوستم دارد و دیگر تحمل این خواهر برادر بازی هارا ندارد...! و بعد خواهش و التماس های مکرر من و بعد از آن بوسه های داغ او،دست و پا زدن من و حرکات وحشیانه ی دستانش دور کمرم. اشک های داغ و نفس های گرم او و یغما گفتنش که سرشار از لذت است. و توروخدا ولم کن های منی که با ترس عجین است...
...



طبقه بندی: معشوقه،

تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
ناله های ضعیفی به گوشم میرسد. هق هق هایی که در گلو خفه شده اما با سماجت راه خود را باز میکند. اشک های داغی که گونه هایم را ناخن میکشد! این ها من هستم؟ حتی اسمم هم گویای احوالم است... یغما، ربودگی... به تاراج رفته...
زندگی زیبایم تمام شد! رویاهای رنگینم،خنده های جوانی... همه تک به تک سوزانده شد. روی همین تخت!
پاهایم را درونم جمع میکنم. هوای فضا،راکد است. چیزی جم نمیخورد،موهایم پریشان است.
تاری از آن توی دهانم رفته، یقه ی پاره ی لباسم، کبودی های روی گردنم و مهم تر از همه اشک های داغ و غلتانم، همه گویای اتفاقی که چندی پیش افتاده،هستند...
کسی خانه هست؟ کسی آمده؟ فکر نکنم... اما حس میکنم کسی در کنارم جابجا میشود،دستانی که روی موهایم کشیده میشوند. زیرلب،فقط میتوانم میگویم
- نکن
و اوهم دست میکشد از دختری که رویاهایش را به فنا سپرد!
من نابودم! از درون شکسته ام. چه کسی جوابگوی این حال من است؟ غریضه ی وحشی مردی که دیگر ارضا شد؟ چرا من؟ چرا منی که هنوز اول راه بودم؟ خدایا تو چرا ساکتی؟
فقط میگویم که این حق من نبود...
بی توجه به او بلند میشوم. قدم هایم به قدری کند است که فکر میکنم از سرجایم تکان نخورده ام.
اما به هر زوری که هست، خودم را به حمام میرسانم و سریعا در را قفل میکنم...
شیر آب را باز میکنم،بدون اینکه لباس های پاره ام را در بیاورم. آب آنقدری سرد هست که بتوانم گرمای مشمئز کننده ی بدن او را از خودم جدا کنم.
دست هایم را به بازوهایم میکشم و چنگشان میزنم. گویا میخواهم خودم را پاک کنم،از روهام.
گردنم را بی هیچ رحمی ناخن میکشم،چنگ میزنم تا رد انگشتان آن بی وجود پیدا نباشد ...
آن هم که برود،اشک هایم اند که به عیادتم می آیند. الان چه کار کنم؟ تیغ بردارم؟ رگم را نشانه بگیرم؟ از دردم کاسته میشود...؟ با ناامیدی به خودم میگویم :
- نه.
من نمیخواهم بمیرم،با تمام این اتفاقات،با تمام نابه هنجاری های زندگی،من لجوجانه نمیخواهم از ماشین زندگی پیاده شوم. همینی که هست!
میخواهم زجه بزنم،نمیدانم که چرا نمیتوانم. فقط اشک میریزم...
با خودم زمزمه میکنم،درحالی که گویی عفریت مرگ از گلویم میجوشد و در لحنم رخنه میکند
- روهام،رویاهامو ازم گرفتی. هرچی که داریو ازت میگیرم.
...
خورشید سلام میکند،مثل همیشه. چشمانم را باز میکنم،درحالی که روی تخت،به پهلو با همان حوله ی خیس افتاده ام! سرم به تنم سنگینی میکند، فکر کنم سرما خورده ام.
با تمام توانی که در خود میبینم،سعی بر این دارم که بلند شوم. زمزمه هایی به گوشم میرسد،اعتنایی نمیکنم و پتو را دور خودم میپیچم. چنگی به موهایم میزنم واز اینکه هنوز خیس اند،متعجب میشوم.
از تخت پایین می آیم،نمیدانم چرا صورتم خیس است. من هنوز هم دارم گریه میکنم؟!
جلوی آینه میروم، گودیِ سیاه زیر چشمانم پوزخند بدی بهم میزند. چشم های بی فروغم که دیگر از آن شیطنت نمیتراود به جای پوزخند،اشک و اشک تحویلم میدهند.
به سمت کمدم میروم و پوشیده ترین لباسی که در بین تمام آن تی شرت های خوش رنگ و لعاب، خاک خورده است را پیدا میکنم. دیگر نسبت به پدر و برادرم هم حساسم! شلوار کتانی ام را به پا میکنم و  ناشیانه حوله ای دور موهایم میپیچم.
یک لحظه زمان برایم متوقف میشود،صدای چندش آورش در ذهنم اکو میشود
- آخه دخترجون، تو که یه شال میخری پونزده تومن،یه جوری نپوشش که فقط پنج تومنش رو سرت باشه
صدای خنده ی خودم را که با کلمه ی "بی شعور" همراه است میشنوم.
و صدای او که میگوید :
- موهات خیلی نازن. ابریشمن نه؟
و بعد دستانی که از جانب او،تاری از موهایم را نوازش میکند و چشم غره ی من که با خنده ی ابلهانه ام همراه است... دوباره صدایش می آید :
- موهات خیلی نازن،ابریشمن نه؟
حوله را از سرم میکشم و قیچی را از روی میز برمیدارم. اشک هایم به آمدن و جوشیدنشان،سرعت بخشیده اند. نجوایی از درونم نهیب میزند
- نکن
و من با اشک و ناله ای که دارد جان میگیرد تا به فریادی از اعماق دل بدل شود،قیچی را به موهایم میرسانم و تنها صدای کوتاه شدن تارهای بلندی را میشنوم که روزی از زیبایی شان در آینه به خودم فخر میفروختم.
دوباره همان صدا را میشنوم،چشم هایم را بسته ام و اصلا نمیدانم دارم چطوری کوتاهشان میکنم.
چند بار دیگر، با بی دقتی همه شان را قیچی میکنم و زمانی که چشم باز میکنم میبینم اگر کمی دیگر ادامه میدادم خودم را کچل میکردم. قیچی از دستم می افتد و بعد صدای مادرم که در را باز میکند و میگوید :
- مامان جان...
و بعد جیغ خفیفی که میکشد و لحنی که آرامشش از آن زایل شده است
- چیکار کردی یغما؟
دیگر توان و تحملش را ندارم، درحالی که روی زمین می افتم،با تمام توان فریاد میکشم.
...



طبقه بندی: معشوقه،

تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



سهلـآم :)

به قسمـت جدید ولکام شدیـد !


وا خب کلیک کن عزیزم

طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر
تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



سلـــام :)

به قسمـت جدید ولکام شدیـد !


عه ! نمیخوای بیای؟!

طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر
تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



هِلـو هِلـو !

ایشالا روزتـون شیک طـوری باشـه 

بپـرید ادامه :)))



بـدو !

طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظر
تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 05:31 ب.ظ | نویسنده : paniz

سلام
خب شخصیت هارم که میشناسین پس سریع برین ادامه
ایرادی تو این قسمت دیدن حتما بگین تا برای دفعه دیگه رفع شه


ادامه مطلب

طبقه بندی: قتل در نیوبتفورد،

تاریخ : جمعه 6 مرداد 1396 | 04:14 ب.ظ | نویسنده : paniz
سلام







 
بی نهایت از سلین ممنونم که عضوم کرد

و بی نهایت از هلیا ممنونم که دسترسی هامو باز کرد

مقدمه:
اگر کسی حضورت رو تشویق نکرد...

پس بزار اونها ببینند

...غیبتت رو..



ادامه مطلب

طبقه بندی: قتل در نیوبتفورد،

تاریخ : سه شنبه 3 مرداد 1396 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



سلـام بچه ها ! خوبین؟؟

من هلیا هستم نویسنده ی جدید..ممنون از سلین جان که عضوم کرد

 و داستان پُلیسیـم رو واستون میزارم :)

امیدوارم ازش خوشتون بیاد 

معرفـی و شخصیـت های داستانم تو ادامـه ست !



! come on

طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظر
تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 10:07 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر

روزی دختری را دیدم که از درد موهای کوتاهش مینالید

دختر دیگری را دیدم که از درد موهای بلندش مینالید

زنی را دیدم که از رنگ قهوه ای چشمانش بیزار بود

زن دیگری را دیدم که هزاران عمل کرده بود تا چشمانش قهوه ای شوند !!!

مردی را دیدم که از بیکاری مینالید

مرد دیگری از مشغله و کارهای اداری اش مینالید

پسر بچه ای از نداشتن پول مینالید

و پسری دیگر از داشتن آن همه پول که دخترهای ظاهر بین جذبش میشدند غذاب میکشید

او که موهایش کوتاه بود میخواست بلند شود ... اوکه بلند بود میخواست کوتاه شود

او که چشمان قهوه ای رنگش آرزوی کسی دیگر بود از این داشته ی با ارزش بیزار بود

مردی که در به در دنبال کار میگشت نبود تا ببیند مردی آن سو از اداره اش فراریست

پسری که آرزو داشت تاجر شود این آرزو برای پسر دیگری همانند کابوس بود که هیچکس او را به خاطر خودش نمیخواهد

"واقعا چرا؟! چرا به داشته هایمان راضی نیستیم؟!"

 

 



.: تعداد کل صفحات 2 :. 1 2