تبلیغات
رمـــان نویـــسآن - معشوقه،قسمت هشتم

معشوقه،قسمت هشتم

یکشنبه 24 تیر 1397 09:47 ق.ظ

نویسنده : Miss ♥ Celine
ارسال شده در: معشوقه ،

ادامه ی مطلب
از خانه بیرون زده ام و اکنون سوار تاکسی شده ام. نشانی خانه ی سیما را میدهم و این را هم میگویم که سریع حرکت کند. راننده که مرا آشفته میبیند با کلمه ی "خوبین؟" جویای حالم میشود.
من هم با تبسمی که سعی میکنم ساختگی نباشد،جواب بله را میدهم.
بله ام دقیقا مثل دختری است که سر سفره ی عقد از سر حرف های بقیه،دارد بله میگوید.
بالاخره به خانه میرسیم و من کرایه را با عجله میدهم و بدون اینکه بقیه را بگیرم، پاتند میکنم به سمت خانه ی سیما.
زنگ در را به طور مداوم فشار میدهم و منتظر جوابم.
بعد در باز میشود بدون اینکه سیما پشت در باشد،میدانم کلید آیفون را فشار داده. از آسانسور به طبقه ی سوم میروم و طبق نشانی که برایم اس ام اس کرده میفهمم پلاک 10 است.
زمانی که زنگ این یکی در را هم میزنم،بازهم سیما نیست که در را باز میکند،بلکه یاشار است.
برای لحظه ای نفس در سینه ام حبس میشود و بعد اوست که بغلم میکند و میگوید :
- آبجی...
و من نمیدانم از ورای این آبجی گفتن هایش چه فرد جهنمی روی کار است...
زمانی که سیما پشت سر یاشار ظاهر میشود،با نفرت ناشی از اعتماد بی جایم خیره نگاهش میکنم.
او هم با لبخند شانه ای بالا می اندازد و بعد از گفتن :
- یاشار با سام و ننه بابات متفاوته!
میرود و من را با آغوش یاشار تنها میگذارد.
- داداش من حالم خوبه!
- نه بابا...
این را با تمسخر همیشگی اش میگوید و بعد میخندد،دستم را میکشد و درحالی که من را به داخل خانه میبرد،میگوید :
- میشینی اینجا و همه چیو برام تعریف میکنی. مثل اینکه اصن گم نشدی...
سیما در خانه را میبندد اما یاشار یکهو وسط خانه مثل ماست میماند و مات لباس هایم میشود.
- اینا دیشب تنت نبود... تو اصلا از این تیپ لباسا نداری...
و بعد در چشم هایم زل میزند و با حالتی غریب که با خوی خوشش ارتباطی ندارد،میگوید :
- یغما،کجا بودی آبجی...؟
بگویم؟ دیوانه نمیشود؟ قضاوت نمیکند؟ برچسب نمیزند؟ طردم نمیکند؟
همه ی اینها ممکن است... اما برای یک لحظه هق هقم دوباره میجوشد و من میمانم با یاشار که میل شدیدم به هویدا کردن قضیه برایش دارد کم کم زنگ خطری میشود...
سیما نزدیکم میشود و میگوید :
- من اومدم که تنهاتون بزارم...
و بعد از آن راه اتاقش را پیش میگیرد. یاشار من را به سمت کاناپه  میبرد و درحالی که مینشیند میگوید :
- بگو عزیزم،من گوش میدم.
و انگار همین جمله محرک من است برای تمام ناگفته هایی که حسرت گفتنش برای یک باشعور به دلم مانده!
میگویم و میگویم و اصلا به یاشار که دارد رنگ میبازد،نگاهی نمی اندازم. فقط از گوشه ی پر اشک چشمم، مشت های مشت شده اش را میبینم و پا به پا کردن های ناشی از عصبانیتش...
نکند یاشار هم مثل بقیه باشد؟ نکند این فقط نقابش باشد برای حرف کشیدن از من؟
زمانی که از گفتن گفته های اینچنینی فارغ میشوم، او بریده بریده افکار ذهنش را بر زبان میراند
- بهت... تجاوز...
دیگر ادامه نمیدهد و نفس صداداری میکشد. دستم را روی ساعدش میگذارم و ناله کنان میگویم :
- داداش تو پشتمی؟ بهم بگو تنهام نمیزاری... بقیه طردم میکنن،بقیه نابودم میکنن
یک نگاه غریب دیگر شلیک میکند که من هم سست میشوم، او هم مثل بقیه بود. میدانستم...
نمیدانم چطور میشود که با دستانش صورتم را قاب میگیرد و میگوید :
- همین امروز شکایت میکنیم،مگه میزارم خواهرکم به این وضع بیفته؟ بیچارش میکنم،بیچاره!
من هم با بغض سرم را تکان میدهم و خودم را  در آغوش پسری می اندازم که خودش دل برای هیچ دختری نمیسوزاند اما من را چیز دیگری میداند.
نه اینکه صرفا خواهرش هستم،من میدانم یاشار مرا خیلی دوست دارد.
...
" روهام "
- روهام خان،اینم پرونده ی پروژه هایی که پدرتون تا مرحله ی اجرا برده بود.
سر تکان میدهم و به میز اشاره میکنم
- بزارش همینجا
بعد از اطاعت از حرف من،با احترام خاصی میگوید :
- امر دیگه ای؟
درحالی که روی صندلی جابجا میشوم و پرونده هارا هم جا به جا میکنم،میگویم :
- اگه داشته باشم میگم.
منشی که انگار قانع شده باشد میگوید :
- بله...
و بعد میرود.
بخشی از ذهنم درگیر پرونده ها و کارهای پدرم است و بخشی از آن درگیر افکار متمادی ام درباره ی یغما.
من با تو چکار کنم؟ چگونه تورا سرجایت بنشانم؟ اصلا در طبیعت رام نشدنی تو چنین چیزی مقدور است؟ فکر نکنم...
لحظه ای برای جویا شدن حالش دلم پر میکشد،درحالی که گوشی ام را از جیب شلوارم در می آورم شماره ی خانه را میگیرم.
بوق های متعددی که پشت سرهم میخورند شک و شبهه به جانم میریزند.
تصمیم میگیرم شماره ی گوشی خودش را بگیرم،دوباره همان بوق های مداوم که اعصابم را بهم میریزند.
در آخر تصمیم میگیرم به خاتون زنگ بزنم، اینبار برخلاف انتظارم زیاد منتظر نمیمانم اما به یکباره صدای هول هولکی او اعصابم را بیشتر تخریب میکند
- الو روهام خان
- ها؟ چیشده؟ چرا اینقد هولی؟
- یغما خانوم...
- خب؟
- فرار کرد!
بی اختیار فریاد میکشم :
- چی؟
- فرار کرد دیگه...!
- مگه تو اونجا مترسک سر جالیزی؟ هیچ غلطی نکردی؟
- عجب دختر زرنگی بودا، طوری گولم زد که اصلا یادم نمیره.
نمیدانم چرا اما میخندم
- چیکار کرد حالا؟
- گفت خودمو از پنجره میندازم، بعد یه جوری همه چیو درست کرد انگار واقعا انداخته. تا سر برگردوندم دیدم در روم قفل شده!
محکم دست به میز میکوبم و میگویم :
- نفهمیدی کجا رفت؟
- نه!
- برو بمیر،اه!
تماس را قطع میکنم و درحالی که کتم را برمیدارم زیرلب اسمش را با عصبانیت زمزمه میکنم.
این سوال را از خودم میپرسم :
- یغما کجایی؟
و بعد به جای یک جواب درست و حسابی، افکار مغشوشم بهم دهن کجی میکنند!
" یغما "
برای برداشتن یک دستمال از کیفم،هم برای خود و هم برای یاشار دست به زیپ کیفم میبرم و آن را میکشم.
ناگهان گوشی ام نظرم را جلب میکند که ببینم کسی زنگی نزده است.
زمانی که گوشی را در دستم میگیرم یکهو زنگ میخورد و زمانی که اسم روهام رویش حک میشود جیغ میزنم.
یاشار به سمتم می آید و میگوید :
- چیشد؟
و او هم با دیدن اسم روهام،چنان خشمگین میشود که بی اراده فحش جانانه ای نثارش میکند و گوشی را از دستم میدزدد
بدون حرفی منتظر واکنشش هستم که ببینم چطور آتش میگیرد و این آتش چطور روهام را میسوازند و در میان شعله هایش اسیر میکند...
گفته های یاشار را بازگو نمیکنم چون بیش از اندازه غیرمتعادل هستند. اما میتوانم حرف ها و حرکات روهام را در ذهن ترسیم کنم که گویی اصلا جا نخورده و اکنون در پی متقاعد کردن یاشار هم نیست بلکه از خودش دفاع میکند.
این که با چه رویی این عمل وقیحانه را انجام میدهد و دلیلش چیست را دیگر نمیتوانم بفهمم.
چون گوشی روی آیفون است صدای او را که فحاشی های یاشار را بی محابا سرکوب میکند میشنوم.
و بعد از آن این جمله را :
- نگا کن به خواهرت یه دقیقه نگا کن!
یاشار بی اراده به سمتم برمیگردد
- چشاشو میبینی؟ آره میبینی اما نه مثل من! منو ببین، اونطوری هارت و پورت واسه من نکن. من هم خانوادتو سرکوب میکنم هم خواهرتو... اون مال منه! دلیل تمام کارامم که اسمشو میزاری تجاوز همینه! اون باید مال من بشه و شد!
و بعد میگوید :
- کجاس؟
صدایی از هیچکداممان در نمی آید،فریاد بلندش لرزه به اندامم می اندازد
- یغمای من کجاس؟
یاشار تلفن را قطع میکند. زیرلب میگوید :
- عجب کثافتیه...!
و بعد از این من میمانم و روهامی که به احتمال زیاد اکنون زنگ خانه را میزند و من را به هر روزی که هست،میبرد. اما من، ممکن نیست که تن به چنین مردی بدهم و این رفتارهایش را عاشقانه بنامم... من از تو متنفرم،تا ابد.
...



دیدگاه ها : -
آخرین ویرایش: یکشنبه 24 تیر 1397 09:41 ب.ظ