تبلیغات
رمـــان نویـــسآن - سـاعت صفـر عاشقـی ، قسمـت پنجـم

سـاعت صفـر عاشقـی ، قسمـت پنجـم

دوشنبه 1 مرداد 1397 05:32 ب.ظ

نویسنده : нeℓia
ارسال شده در: ساعت صفر عاشقی ،



هــــای 

چه خبرا خوبین خوشین سلامتین؟؟

قبل اینکه بپریـد ادامه یه چیزی بگویممم

من یه وب مسابقه ای زدم

یه موضوع عکس میدم و شما بر اساسش عکس میدید

اینم وبمه: کلیــک

فعلا پر شده ولی سری بعدی خواستید مینویسمتون

خب حالا برید ادامه 


با صدای قشنگ آرمان سعی کردم تَرسام رو فراموش کنم..صـدای قشنگ ؟! خُب آره صـداش قشنگـه ولی..

هوف اصلـآ بیخیال.

آرمان آهسته گفت: ببینم تو هنوز از دست این رفیق ما ناراحتی ؟!

برگشتم سمتش و توی چشمای مشکیش نگاه کردم.برعکس آراد که چشماش قهوه ای بود و توی نور

عسلی رنگ نشون میداد.یعنی ترس منو برای ماموریتمون با اعصاب خوردیم اشتباه گرفته بود؟

اخم کوچیکی بهش تحویل دادم: نبـآید باشـم ؟!

آرمان لبخندی زد: دیگه نمیدونم شایـد فکر میکنـی چون رفیقمـه دارم اینطـوری میگم ولـی اون واقعـا مرد خوش قلـبیه

فقط یکـم خشکـه..همچیـن زندگیشم جالـب نبوده..البتـه ربطی نداره خیلـی.

حرفاش واسم جالب شد: مگه چه اتفـاقی افتاده واسش ؟

آرمان چنـد ثانیه نگاهـم کرد: پـدر و مادرش توی یه آتیـش سوزی مُردن.خب..روش تاثیر گذاشـت.

گفتم: پس واسه همینـه که رو آورده به پلیس بودن؟

- آره خُب شایـد..خودشم توی اون آتیـش سوزی بود که خودش خودشو نجـات داد.اون تنفـس قوی ای داره چون شنـاگره

پوزخنـدی زدم: چه جالـب.منم شنـاگرم !

آرمـان ادامه داد: نتونسـت خانوادشو نجـات بده چون دیر شـده بود.دلیلشـم دیر رسیـدن

آمبولانس به اونجـا بود.

بعدش گفت: البته میدونـی من اینطوری حـدس زدم..چون خودش بهـم گفت واسش مهـم نبود خانوادش چطوری میمیـرن..چون

به نظرش بالاخـره یه روزی همه رفتنیـن.

- اوه ..چه تلـخ.خواهر برادری هم داره ؟

آرمان لبخنـدی زد: آره دوتا برادر داره امـا اونا تو نیویورکـن.

بعـد از مکثی گفت: اون کلـا اخلاقش اینطوریـه.. مـرد جدی ایه و این به 

خاطر کارشه. با خنده گفت: البته نگی من گفتـم.چون شما دوتا اگه میخوایـد از هم متنفـر بمونیـد حرفی ندارم !

هر دومون زدیم زیر خنده.بالاخره رسیدیـم به فرودگاه که النـور گفت: چی میگفتید شما دوتا یه ساعته؟ حیف من که

ایرانـی بلد نیستم !

خندیدم: هیچی بابـا.مهم نیس.

سـوار هواپیمـآ شدیم و خداروشکر بدون تاخیـر راه افتاد..بعد چندین ساعت بالاخـره به میلـآنِ ایتالیا رسیدیم.تا اومدیم بیرون ،

نفهمیدیم چی شد ، فقط تبدیل به موش آب کشیده شدیم =|

دیویـد گفت: بــه بــه..از هوای دل انگیز بارونی ایتالیا لذت ببریـد..آخه جا قحطـیه؟

دی کاپریو با دستش روی لبش کشیـد که منظورش کشیدن زیپ دهـان دیویـد بود ! آراد با اخـم گفت: اه..یه پیش بینی میکردید !!

گفتـم: کاری جز اخم بلدی ؟!

آراد به خاطر لج بـودن با من ، بیشتر اخم کرد: فعلا نـه !

بعد نیم ساعـت زیر بارون مونـدن بالاخره ماشین مخصـوصمون اومد . دراز بود و مشکی رنگ . از اونا که کلی صندلی توش جا میشه .

سوار شدیم که بریم هتل.داشتم آب موهام رو میگرفتم که رهـا گفت: ایــش چندش ، اخه کسی تو ماشین آب موهاشو میگیـره ؟!

دی کاپریـو گفت: مشکلی نیس رهـا!

بالاخره رسیدیم به هتـل.خواستم چمـدون بنفش رنگم رو بیارم تو که آراد گفت: چند بار بگم ؟ بده من میارم تو :|

بهش گفتم: ببینم تو میخـوای بازم سرم منـت بزاری ؟

آراد لبخنـد طعنه داری زد: خیلـی خودتو بزرگ حساب کـردی آوا

چقدر پررو..گفتم: ببیـن حرف دهنتـو بفهم تا یه تو دهنـی بهت نزدمـا ..

آراد گفت: دیگه حوصلـه ندارم باهات کل کل کنم چون وقت من از تو با ارزش تره!

بعدشم رفت توی اتاق بغلی و درو محکم بست !!!!!!

با عصبانیت یه نفس عمیق کشیدم که جویی گفت: داره به جاهـای باریک میکشه هـا..

آوا بس کن دیگه..این کوتاه نمیـاد تو کوتاه بیا

گفتم: هر کُنشی واکنشی داره..

و با عصبانیت رفتم تو !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منم شناگرم خخخ 




دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: جمعه 5 مرداد 1397 12:41 ب.ظ