تبلیغات
رمـــان نویـــسآن - سـاعت صفـر عاشقـی ، قسمـت ششـم

سـاعت صفـر عاشقـی ، قسمـت ششـم

یکشنبه 7 مرداد 1397 03:01 ب.ظ

نویسنده : нeℓia
ارسال شده در: ساعت صفر عاشقی ،



سلــــــــام دوباره :)

خب خب بفرمایین ادامه با قسمـت ششم 


النـور صدام زد: آوا .. آوا مگـه با تو نیستم ؟ آوا

اونـا فقط بلدن بهم بگن کم عصبـانی باشم و جوش نیارم .. امـا کی به آراد میگه یکـم اخلاق مسخـره شُ درست کنـه ؟!

چمـدونم رو باز کردم تا لباسی برای پوشیـدن انتخاب کنم که دستی چمـدونم رو بست.

سرمو آوردم بالا که آرمـان رو دیدم.اوه..

موهام رو دادم پشـت گوشم و نگاهش کردم: آرمـآن؟

آرمان کنارم روی تخـت نشست: بـازم بحـث کردید شما دوتـآ ؟

پوکر فیـس نگاهش کردم.اون همه چی رو دیده امـا بازم ازم میپرسه ..؟ با بی حوصلگـی دوباره چمدونم رو باز کردم و درحالی

که یکـم مرتبش میکردم گفتـم: آره..و خودتم دیدی اون روی اخلـاقش کنترل نداره

آرمـان خندید: همچنین اونم به هیشکـی رو نمیده و خودتم اینو فهمیـدی ..

ایندفعه دیگه خودم چمـدون رو بستـم اونم با عصبانیـت.با اخم نگاهـش کردم: میدونم! تو درباره اخلـاقش بهم گفتـی

ولی این یکـم زیادیه..آرمـان تو به عنوان دوستـش باید بهش بگـی اخلاقشو اصلاح کنه !!

آرمان گفت: یه نفـس عمیق بکش نفست رفت !

از روی تخـت با اخم بلنـد شدم و خواستم برم که آرمـان دستم رو کشید: بشیـن.دارم با تو صحبـت میکنمـا

کنارش روی تخت نشستم . آرمان مردِ مهربونـی بود کاملـا برعکس آراد..

گفت: ببین آوا جـان.تو لازم نیس همـه ش جوابـشو بدی .. اگه دیگه خیلـی عصبانی شدی یه چیزی بگو!

شمـا همکارید..بخواید به هم بپریـد فقط خودتون دوتا اذیت میشیـد که هیچ ، گند میزنید به ماموریـت !

لبم رو تر کردم و نگاهی به ساعت انـداختم. ساعت 12 ظهـر بود. با لبخنـد کوچیکی به آرمان نشون دادم

که حرفاشو تاییـد کردم.

آرمان لبخند زد و از روی تخت بلنـد شد: بیا توی لابـی هتل.آقای کاپریـو گفت بیایم برای ناهـار و بعدش میخواد

جزئیـاتِ متهـم رو بهمون بده.

بعدشم از اتاقم رفت بیرون.همه رفته بودن توی اتاقاشون ..

یه شلوار لیِ مدل یکم پاره پوشیـدم با یه لبـاس بافتنـی راه راه مشکی که آستین بلند بود.

آرایشی نکردم.در کل زیاد آرایش نمیکنم که به پوستـم آسیبی نرسه

باور نمیکردم هوای میلان اینقدر سرد شده باشه ! از اتاق هتـل اومدم بیرون تا برم توی لابی که رهـا گفت: آوااااا

برگشتم سمتـش که دوید سمتم و منو بوسیـد: الهی قربونت برممم کم غصه بخور سرش بابا

حرص نخور صورتت جوش میزنه 

خندیدم: ای دیوونه.بیا بریم تو لابـی الان دوباره صدای آقای دی کاپریـو در میاد !!!

رفتیم توی لابی و وقتی ناهارمون رو از بوفـه برداشتیم و نشستیم ، آقای دی کاپریـو گفت: امروز روز مهمیـه بچه ها..

باید خوب به حرفام گوش کنیـد تا از این متهم چیزای زیادی به دست بیارید.

دیوید گفت: مَرده یا زن؟

گفتم: توی اخبـار گفت که جنسیتـش معلوم نیس

دیوید گفت : اوه اوه اوه ..پس بدبخت شدیم رفت

دی کاپریـو با بی حوصلگـی غذای توی دهانش رو قورت داد: لطفا غذاتو بخور دیویـد 

نفهمیدیم چطوری غذامونو خوردیم اینقدر که تند خوردیم !

کاپریـو گفت: باید بریم به آزمایشگاه اداره ی میلـآن.

فورا رفتیم و سوار همون ماشیـن دراز مشکی شدیـم.ایندفعه همه ی صندلی هایی که به خاطر خیس بودن

لبـاسای ما خیس شده بودن خشک بودن.

مسیـر هتل تا اداره خیلی طولانی بـود..حوصلم سر رفته بود.

آراد که رو به روی من نشستـه بود داشت با گوشیش ور میرفـت..اینقدر آهنگ گوش داده بودم که دیگه حالم داشت

بد میشد ! هنذفریم رو از گوشم در آوردم و درحالی که سرم به شیشـه ی دودی ماشین تکیه

داده شده بود گفتم: یه ساعتـه داری چیکار میکنی؟

آرمان که بغلش نشستـه بود خندیـد: داره به دوس دختـرش اس ام اس میده !!

آراد با اخم گوشیش رو قفل کرد و آرمان رو نگاه کرد: من کوفتم ندارم چه برسه به دوست دختـر ! آوا این هرچی میگه

تو باور میکنـی ؟!

دیـوید که ته ماشین نشستـه بود بلنــد گفت: خشم اژدها فعـال شد !

آراد به حرفش اعتنـایی نکرد که گفتم: شوخی سرت نمیشه نه ؟ اون داشت شوخـی میکرد و منم باورش نکردم.

من فقط پرسیـدم داری چیکار میکنـی ؟

آراد دوباره قفل گوشیـش رو باز کرد: توی نِــت میچرخم

دلم میخواست بهش بگم چه عجـب یه بار خوب جواب دادی که بیخیـالش شدم..دوباره عصبانی میشه!

چقـدر مسیر طولانی ای شده بـود ..

رهـا که کنارم نشسته بود دم گوشم گفـت: نکنه دارن میدزدنمـون ؟!

خندیدم: منم همین حسـو دارم !

دی کاپریـو عربـده کشید: خَمــوش !!! حرفای جدیـد میشنوم !!!

ریز ریز زدیم زیرخنـده . حتی آراد هم آروم زد زیر خنده !

زیرلب گفت: از دست گوشای تیزش یه لحظه نمیتـونیم در امـان باشیم که

دوباره دی کاپریـو داد زد: بزار برسیم آزمایشگاه من میدونم با تو !!!!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

=))



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 7 مرداد 1397 03:03 ب.ظ