تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1396 | 10:07 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر

روزی دختری را دیدم که از درد موهای کوتاهش مینالید

دختر دیگری را دیدم که از درد موهای بلندش مینالید

زنی را دیدم که از رنگ قهوه ای چشمانش بیزار بود

زن دیگری را دیدم که هزاران عمل کرده بود تا چشمانش قهوه ای شوند !!!

مردی را دیدم که از بیکاری مینالید

مرد دیگری از مشغله و کارهای اداری اش مینالید

پسر بچه ای از نداشتن پول مینالید

و پسری دیگر از داشتن آن همه پول که دخترهای ظاهر بین جذبش میشدند غذاب میکشید

او که موهایش کوتاه بود میخواست بلند شود ... اوکه بلند بود میخواست کوتاه شود

او که چشمان قهوه ای رنگش آرزوی کسی دیگر بود از این داشته ی با ارزش بیزار بود

مردی که در به در دنبال کار میگشت نبود تا ببیند مردی آن سو از اداره اش فراریست

پسری که آرزو داشت تاجر شود این آرزو برای پسر دیگری همانند کابوس بود که هیچکس او را به خاطر خودش نمیخواهد

"واقعا چرا؟! چرا به داشته هایمان راضی نیستیم؟!"

 

 



نمایش نظرات 1 تا 30