تبلیغات
رمـــان نویـــسآن - داستان ساعت صفـر عاشقی

داستان ساعت صفـر عاشقی

سه شنبه 3 مرداد 1396 11:44 ق.ظ

نویسنده : нεℓïa ♥
ارسال شده در: ساعت صفر عاشقی ،



سلـام بچه ها ! خوبین؟؟

من هلیا هستم نویسنده ی جدید..ممنون از سلین جان که عضوم کرد

 و داستان پُلیسیـم رو واستون میزارم :)

امیدوارم ازش خوشتون بیاد 

معرفـی و شخصیـت های داستانم تو ادامـه ست !




مقدمـه:

مـآ آدم هـا ،

شبیه مداد رنگـی هستیـم ..

شایـد از هم دوری کنیـم ولـی در آخـر

برای تکمیـل نقاشـی هایمـان ، دنبـال هم خواهیـم گشـت !!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیحات:

چنـدین پُلیـس کـه در برلیـن زنـدگی میکننـد ، به دستـور رییـس گروهشـون

بایـد چنـد سرنـخ از یه متهـم که کارای عجیـب غریـب میکنـه به دست بیـارن

و سعـی کنن اون آدم رو دستگیـر کنن.

این چنـد پلیـس یا به اصطلـاح نیرو برای بـار اولیـن بار همدیگه رو میبینـن و ..!!

شخصیـت هآ:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نیـروی شمـاره ی 1 : آوا سوییفــت

این دختـر پـدر انگلیسـی و مـادر ایرانـی داشـت و نام آوا از مـادرشُ نـام خانوادگیـش

از پـدرش گرفتـه شـده..او در ایـران بزرگ شـد و بعد به برلیـن اومَد.


نیـروی شمـاره 2 : آراد رزم آرا

همونطـور که از اسـمُ فامیلیش میبینیـد ایرانیـه اما در کانـادا بزرگ شُـده.

 یه بوکسـور هم هسـت و همینطـور یه پلیـس ماهِـر .

زیاد به کسـی رو نمیـده .. به موقـع خشکه و به موقـع شوخ !!

( مرسی از سلین جون که توی انتخاب اسمش بهم کمک کرد )


نیـروی شمـاره 3: آرمـان حق شنـاس

این مَـرد هم ایرانیـه.تو سن 19 سالگـی واسه تحصیـل به برلیـن اومد

و وقتی درسـش به یه جاهـایی رسیـد اومـد و پلیـس شد.

خیلـی مرد شوخ طبـع و باحالیـه و آراد رو از قبـل میشنـاخته !


نیـروی شمـاره 4: رهـا کالـدِر

دوست صمیمـی آواسـت.مثل آواست منتهـی پـدرش انگلیسـی نبود و 

نروژی بـود.


نیـروی شمـاره ی 5: النـور آدام

اهـل لندنـه و دلیـل زندگـی کردنـش توی برلیـن امکانات باحالشـه !!

وقتـی شغـل پلیسـی رو گرفـت حس غریبـی داشت اما با با آوا و رهـآ دوست شُـد.


نیـروی شمـاره ی 6: دیویـد اسمیـت

اهـل همیـن برلینـه . پلیـس شـاد و سرزنـده ایه امـا خدانکنـه

یه وقـت جدی شه !!!


نیـروی شمـاره 7: جویـی پـارکِـر

اهـل کاناداسـت و تحصیلـش رو زیاد ادامـه نداده . چون علـاقَش به

پلیـس بودن و ماجـراجویی اونو به سمـت یادگیری نیـرو بودن کشـونده.


متهـم اصلـی: استفـانو آلبـرت

اهـل نیـویورکـه و پـدر و مادرش رو توی جریـان یه آدم کُش از دســت داده.

و همین اورو به سمـت متهـم بـودن کشونـده !

البته از بچگـی علاقـه به همیـن چیزا داشـت.


متهـم فرعـی: ســآرا هایلنـد

اهـل نیـویورکه و با استفـانو توی دانشگاه آشنـا شدن.

بازیگـریش عالیـه و سعـی میکنه با نزدیـک شدن به آدمـا براشون طعمـه

درسـت کنـه .. روی کارای بـد کنتـرل نداره ولی گـاهی مهـربونی توش

جرقه میزنـه !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پـایـان :)

این داستان فرصتیم هس که یه سـری هنرمنـدا رو پلیـس تصـور کنیـد !

قسمت اول به زودی گذاشته میشه

این داستان رو از دست ندیـد 




دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: یکشنبه 8 مرداد 1396 12:55 ب.ظ