تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 12:46 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



هِلـو هِلـو !

ایشالا روزتـون شیک طـوری باشـه 

بپـرید ادامه :)))


تیکه ی پیتزام رو از توی جعبه برداشتم که رهـآ گفت: آوااااا ! بـدو بزن خبـر شاید یه ماموریتـی واسمـون جور شُـد !!

پوفـی کردم.آخه چقدر ماموریت ؟! اونم از اوناش که تا لبـه ی مرگ بری . با بی حوصلگی کنتـرل تلویزیون رو برداشتم و زدم کانال

اخبار.از شانـس خوب یا نمیدونم بَدَم ، اخبـآر داشت خبـر از این میداد که یه ماموریت داریم .. البته شایدم نه .. اصلـا این یارو چی میگه؟

صدای تلویزیونو زیاد کردم و صدای مجری رو راحت تر شنیـدم:

" به گزارش از مایکل کاتیا ، مجری شبکه ی خبر آلمان ، اتفاقات مشکوکی در ایتالیا داره رُخ میده.پرونده ای مورد بررسیه از یک آدم که جنسیتش به طور دقیق مشخص نیست . به هرحال این شخص مایه ی خطر مردم میلـانه..این مرد به طرز مشکوکی با گریم های متفاوت سعی در کشتن مردم داره که در تصاویر مشاهده میکنید . "

رها داشت با دهـان باز تلویزیون رو نگاه میکرد .. تلویزیون داشت یه آدم با اَره برقی رو نشون میداد که سعی داره سر یه دختـر رو ببره!

قلبـم افتاد به تپـش .. سریع تلویزیونو خاموش کردم که رهـا گفت: وای .. اگه بخـوایم با این آدم مواجـه شیم ، میمیریم .. اصلـا شاید 

سپردن به چند تا نیـروی دیگـه که تو ایتالیـا زندگـی میکنـن !

با صدای زنگ خوردن گوشیم و دیدن اسم فرمانده مون به اصطلـاحی ، آقـای دی کاپریـو با نگـرانی گفتم: زرررشک .. آقـای دی کاپریـو

داره بهـم زنگ میزنه !!

رهـا زد زیر خنده که با زدن آرنجم تو بازوش ساکتـش کردم: بلـه آقای دی کاپریـو ؟

آقـای دی کاپریـو با همـون لحـن جدی و جذابـش گفت: سلـام آوا . اخبـار رو با رهـا شنیدید؟

تیکه پیتـزای توی دهـانمو محکم قورت دادم: بله..

دی کاپریو نفس عمیقی کشید: ماموریتشو سپردیم به شماها و چند تا نیروی دیگه..فردا باید عازم میلانِ ایتالیا شیم.

آب دهانمو به سختی قورت دادم.تصویر آخر شبکه خبر لرزه به جونم انداخته بود..گفتم: امـا آقای دی کاپریـو شما اون صحنـه رو..

پریـد وسط حرفـم: بله کاملا دیدم خانوم سوییفـت !! وَ تو یه نیـرو و پلیسـی و نبـاید از این صحنه ها بترسی..

هوفـی کردم اما آروم که یه وقت آقای کاپریو نشنوه.ادامه داد: الان ساعت 3 بعدازظهره.درستـه ؟ میخوام ساعت شیش توی اداره

باشید و هیچگونه تاخیـر نمیپذیرم ! به دوستت هم خبـر بده.

با گفتن حرف چَشم قربان گوشی رو قطع کردم و با ادای گریه در آوردن گفتم: رهــا .. گاومون زاییـد هفت هشت قلـو .. چونکه..

رهـا پوزخند زد: اونطوری که آقـای کاپریـو حرف میزنه نیوتن هم میشنوه چه برسه به من !! شنیدم همه چیو.

خندیدم.تنـدی پیتـزا رو خوردیم و رفتیم سمت کمد لباسا.بعد از اینکه لباس هامون رو پوشیدیم ، با ماشین به سمت اداره راه افتادیم.

رهـا گفت: به نظرت قراره با کدوم نیروها آشنا شیم؟ یکیـش که النـوره و..

با لبخند گفتم: و یکیشم دیویـد..باز خوبـه.فکـر نکنـم از هفـت تا نیـرو بیشتر باشیم.

ماشین رو توی پارکینگ مخصوص اداره پارک کردیم.در ماشین رو باز کردم و درحال رفتن به اداره ساعت مُچیـم رو نگاه کردم..ده دقیقه

مونده به پنج ! پس خوب رسیدیم.

با رهـا رفتیم توی اداره..توی اتاق آقـای دی کاپریـو چند نفر رو دیدم که میخورد نیروهای ماموریتـی باشن .. اما همه غریبه بودن ..

زیرلب گفتـم: رهـا فکر کنـم اشتباه اومدیم

صدای دیویـد از پشت سرمون گفت: درست اومدی خانـوم آوا !

برگشتم سمتش و بهش دست دادم: اوه دیویـد..تو هم هستی؟اخبـار رو دیدی؟

النـور گفت: نیست که پایـه ی تلویزیـون نیسـت ، از توی سایـت خبری آلمـانِ یک اخبارارو دیده !

رهـا گفت: اگه درست اومدیـم ، پس اینا کین دیگه ؟!

دیوید دست ماهارو کشید: منم نمیدونم..مثل اینکه نیروهای جدیدن که بهمون ملحق شدن.

بهشون نگاه کردم.سه تا پسر بـودن..یعنـی یه دختـرم توشون نیـس ؟! البته مشکلی نیس..مثل دوران زندگیم تو ایران نیس که همه 

با هم غریبه باشن !

دوتاشون شکل پسرای ایرانی بودن اما اون یکی معلومه که ایرانی نیس..خودمم که دو رگه م.

النـور گفت: آوا .. بیا نیروهای جدیدو ببین.

میلـی نداشتم..من با بقیه سَـردم ولی اگه باهاشون آشنا شم و اخلاقشونو دوست داشته باشم مطمئنـا یخم باهاشون آب میشه !

با بی میلـی رفتم پیششـون.اولـی یه پسر خوشتیپ بود که خوب نمیشناختمـش..امـا فکرکنم قبلا دیده بودمش

بهم دست داد: آوا سوییفـت درستـه ؟ منم آرمـان حق شنـاس هستم .

لبخندی بهش زدم و باهاش دست دادم: اوه تو ایرانی ای ؟ خوشوقتم :)

آرمـان سرش رو به نشونه ی آره تکـون داد.بعـدی یه مردی بود که اونم خوشتیپ بود..اصلـا بد تیپ بودن تو مغز نیروهای ما جا نداره 

به هم دست دادیم که گفت: من آراد رزم آرا هستم .

لبخنـدی زدم: منم آوا سوییفـت.

البتـه بمانـد نمیدونم چرا ازش بدم اومد ! شاید چون یکم جدی بود.یه نگاه توی چشماش کردم ولی با حالت طعنه !

برگشتم سمت اون یکی پسـره.خیلـی صورتش مهربون و دوست داشتنی بود.

گفت: سلـام آوا ! من جویـی پارکرم.

با یه لبخند پررنگ بهـش دست دادم..برگشتم سمت دیوید که گفت: فکر کنـم از آراد بدت اومد نه ؟

چشمـامُ ریز کردم: آره ! نمیدونم چرا ..

رهـا ریز ریز خنـدید که با صدای آقای دی کاپریـو خنده شُ خورد: ساکِــت ! چه خبرتـونه اینقـدر پچ پچ میکنیـد ؟

آراد زیرلب به آرمـان گفت: یه طوری رفتار میکنه انگـار بچه هاشیم..!

کاپریـو برگشت سمـت آراد: تو چیزی گفتی؟

درحالی که تعجب کرده بودم، آراد با تسلـط کامل گفت: نخیـر قُربـان !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آراد رزم آرا..وِلکـــام 

در ضمن.بهتر میتونیـد این هنرمنـدو تو نقشی تصور کنیـد یه کاملا متضاد اخلاق خودشه !! 

نظر ؟!



طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظر