تاریخ : دوشنبه 16 مرداد 1396 | 08:15 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



سلـــام :)

به قسمـت جدید ولکام شدیـد !

آقـای دی کاپریو گفت: خب بگذریـم.کانال اخبـارو که همه دیدیـد؟

سرمونو به نشـونه ی تاییـد تکون دادیـم که گفت: خب خداروشکـر ! ماموریتـش به نیروهای ما سپُـرده شده.ما فردا راهـیِ میلـان

میشیم و تا وقتـی اون فرد رو دستگیـر نکنیـم برنمیگردیم.شیـرفهم شُدید؟

همه گفتیم: بلـه قُربان.

کاپریـو طبق عادت همیشگیش توی اتـاق راه رفت: باید حسابـی حواستونو جمـع کنید تا سرنخ های زیـادی جمـع کنید.در ضمـن ..

شماهـا نیروهای جدیـدی هستید که با هم آشنـا میشیـد.اگه فقـط ببینـم یه ذره با هم لَجیـد .. دَمـار از روزگارتـون در میـارم !!

آرمـان زیر لب پوزخنـد زد.ریز خندیـدم امـا سریع خوردمش که آقـای دی کاپریـو متوجه نشه.النـور گفت: آقـای کاپریـو..

کاپریـو با گذاشتن انگشت اشـاره ش روی لباش که علـامت سکوت بود حرف النـور رو قطع کرد: ساکِــت ! هنوز حرفـام تموم نشـده .

جایـی که میریم جای خطرناکیـه .. باید حسابی مواظب باشید.تیرانـدازیاتونو که هنـوز بلدیـد ؟

دیویـد با بی حوصلگی گفت: خیـر قربان مـا ماهی هستیم و حافظه ی شش ثانیه ای داریم !

کاپریـو با اخـم برگشت سمتش: مزه نریـز دیویـد !

النـور دوباره گفت: آقـای دی کاپریو اونجا کجا میمونیـم ؟ چنان تنـد حرف زد که خودشم نفهمیـد چی گفت.اما قانـون خنـده دار اینجا

اینه که بایـد با سرعـت یوزپلنـگ حرف بزنی و گرنـه آقـای کاپریـو میپـره وسط حرفت!

کاپریـو ابروهاشو بالا داد: تُرمـز بگیر مام برسیم !!!! جزئیـات سفر رُ فردا براتون توضیح میدم.

من گفتم: قُـربان با هواپیمـا میریـم ؟

کاپریـو گفت: نه با موتـور سیکلـت میریـم .. تو مغـز فندقی ای ؟

با حرفـش بچه ها آروم خندیـدن.اما سعی کردن خنـده شونو بخورن که من ناراحـت نشم..آراد فقط زیرلب یه پوزخنـد زده

بود که باعث شد بیشتر از پیش ازش متنفر شم !

با لحنی نیمه عصبانـی گفتم: آقـای کاپریـو من چیـزی نگفتم که بد حرف میزنیـد !!

کاپریـو چشمـاشو ریز کـرد.اما بعـد گفت: بریـد توی اتـاق هاتون.

رهـا گفت: به نظرتـون نباید یه سـری وسیله بیـاریم ؟

- از دسـت شُما دخترا من باید کجا برم ؟! سریـع با تاکسی بریـد و وسایلتونـو بیارید. آرمـان چشمکـی به رهـا

زد و گفت: آقـای دی کاپریـو ما هم باید وسایلمـونو بیاریم.فقط دختـرا که نیستن

آراد با آرنـج آروم زد توی بازوش و درحالـی که به کاپریـو نگاه میکـرد زیرلب گفـت: وسایل من که همینجـاس خودت تشریف ببـر

آرمـان با تعجـب برگشت سمتـش: زِر ؟! مگه تو اینجـا زندگی میکنی ؟

آراد پوکـرفیس نگاهش کـرد: خدا شفـات بده.. من از صُـب اینجام چون آقـای کاپریـو گفت بیـام و چمدونـمم بیارم !!

جویی که تا اون موقـع ساکت بـود گفت: فکـر کنم آرد عزیز دل آقای دی کاپریـوئه

خندیدم . جویی لحجه ی غلیظـی داشت و نمیتونسـت اسم آراد رو خیلی خوب تلفـظ کنه. آراد با بی حوصلگـی برگشت سمتـش:

فکر کنـم بیش از حـد توانِـت لحجـه داری !! آرد نه و آراد

دی کاپریـو محکـم زد رو میـز طوری که زهـرمون ترکیـد: ای خَموش!! یه ساعتـه چی داریـد میگیـد؟پاشیـد وسایلتـونو بیاریـد دیگه !

درحالی که میخندیدم با رهـا سوار ماشین شدیم تا بریم خونه و برای سفـر لباس ببریـم.

پشت چراغ قرمـز بودم که رهـا با خنده گفت: این آراده اصن اعصـاب نداره!

چِشامو چپ کردم: زیادی جدیـه !!

رهـا زد به بازوم: بامزگیش به همینه !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یوهـــــــو 



طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر