تاریخ : پنجشنبه 26 مرداد 1396 | 02:20 ب.ظ | نویسنده : нεℓïa ♥



سهلـآم :)

به قسمـت جدید ولکام شدیـد !

با بی حوصلگـی رو به روی اتـاق آقای کاپریـو وایساده بودیم و یه بنـد زنگ درو میزدیـم شاید یکی وا کنـه.ولی انگار همه آب شده بودن

رفته بودن تو زمیـن ! یه بنـد دستمو روی زنگ گذاشتـم که در یهو باز شد و آراد با اخم نگاهم کرد.چه اخم ترسنـاکی ..! سعی کردم

خودمو ریلکـس نشون بدم: یه ساعتـه چیکار میکنن که درو باز نمیکنـن ؟!

آراد با اخـم گفت: بقیـه رفتن تو اون یکـی اتاق وسیلـه های مخصوصُ از آقـای دی کاپریـو بگیرن ، منم چون وسیلـه هام از قبل بهم

داده شده بوده مث متـرسک باید وایمیستـادم منتظـر تو !!!

زیرلـب گفتم: احمـقِ بیشعـور .. البتـه خوب شد نشنیـد چی گفتم .. چمـدون خودم و رهـا رو گرفتـم دستم و خواستـم بیام تو که گفت:

لازم نکـرده تو بیـاری ! چمـدونا رو ازم گرفـت و وقتـی گذاشت گوشه ی اتـاق کنـار بقیه چمـدونای بچـه ها ، گفتـم:

تو مجبـوری اینطوری رفتـار کنی؟

آراد برگشت سمتم.هنـوز اخمش از بین نرفته بـود: احیـانا همین دو دقیقـه پیش چمـدوناتونو نیاوردم تو ؟!

پوزخنـدی زدم: خب اگه میدونستـم میخوای منـت سرم بزاری اصلا نمیذاشتم دست بزنی.به هرحال ما تـازه با هم آشنـا شدیم و من

مجبـور نیستـم تو رو تحویـل بگیرم !

آراد هم پوزخنـد زد و یه قـدم اومـد سمتـم . طوری که یه قـدم دیگه میومـد جلو میخوردیم به هم !! گفـت: تو شایـد تازه ای ولی

من خیلـی وقته یه نیـروی پختـه م..!

بعـدم گفت: الـانم بیاید تنتـونو تو اتـاق شمـاره 17 پهـن کنیـد :|

داشت از اتـاق میرفـت بیرون که رهـا گفت: چه بی اعصـاب .. ما که بـد حرف نزدیم !

نیمـا گفت: فعلـا اعصابم خورده لطفا گیـر نده

بعـدشم رفت سمـت اتاق شمـاره هفـده.رهـا با خنده گفت: وای..این زبونو از کجـا آورده ؟

گفتـم: آخِی قربونـش برم.نیـرو قحطـی بوده دیگه خانـوم رهـا ! حالا اشکالـی نداره

رهـا خندید: تو هم زبـون داریـا . کلـا با هم تناسـب دارین

درحالـی که دستشـو میکشیـدم تا بریم توی اتاق شمـاره 17 ، گفتـم: حالـا میشه دیگـه درباره ی اون دیوونـه حرف نزنیـم ؟!

این لقبـو که بهش دادم رها متعجـب شد و دیگه هیچی نگفـت.رفتیم توی اتـاق که همه ی نگاهـا برگشت سمتمـون.

آقای دی کاپریـو یه اخم کرد: چرا یه ربـع تاخیـر داشتیـد؟ آراد رو هـم معطـل کردید

با اینکـه میدونستم امکـان عصبانـی شدن آقای دی کاپریـو وجود داره چشمـامو با بی حوصلگـی بردم بالـا.هروقـت از یکی بدم میـاد

میشه عزیزدل همـه..این کلـم بروکلـی کیه اصن ؟!!؟! 500 ساعتـم منتظرم بمونـه حقشـه

آراد خودشو زد به اون راه.با یه عذرخواهی کوچیـک قضیـه رو ماست مالـی کردم .. سِلـاح های مخصوصمـون رو گرفتیـم

ائـم از دو تفنـگ متفاوت تیرانـدازی ، یه نقشـه و یه مکـان یاب ، و یه ذره بیـن که برای مطالعـه دقیق بعضـی قسمتا لازم بـود.

وسایل آزمایشـی هم توی اداره ی مخصـوص میلـان وجود داشتـن.فقط نمیـدونم چرا به مـا هیچوقـت یه لبـاس ضدگلـوله

نمیـدن..یا یه کلـاه مخصوص.کلـا آقای دی کاپریـو دوست داره همه رو بکشه.چون فقط خودش این لبـاسا رو داره و به نحـوی

ما بادیگارداش محسـوب میشیم !!

جویـی گفت: مکـان یاب از همه بیشتـر به درد میخوره.

النـور گفت: نخیـر..تفنـگ بیشتر به درد میخـوره.یه بنــــگ میزنیُ تمـام !!!!!

دی کاپریـو گفت: راستـی.حواستـون باشه متهـم رو به کشتن ندیـد ! میخوام زنـده دستگیـرش کنیـم.

آراد یه پـوزخند به آرمـان زد: فیلـم هندی شـد که

آرمـان خندید.کاپریـو با حالـت یه شوخـیِ جدی گفت: دیگـه به من تیکه ننـداز و گرنه یه گلـوله میکنم تو مغزت

حرفـش خنده دار نبـود اما من سعـی کردم ریز ریز بخنـدم تا حرصش در آد.آراد چشـم غره ای تحویلـم داد و بعد گفت: یه پلیـس

نمیتـونه قاتـل باشه شمـا باید تغییـر شغل بدید در هر صورت !

دی کاپریـو دستشو رو شونـه آراد گذاشت: خدا این زبـونو ازت نگیـره پسـر !!

بعـدش گفت: بریـد توی اتـاقاتون برای استـراحت.ساعت سه نصفـه شب میـریم فرودگـاه

دیویـد با چشمـای گرد شده گفـت: جــــان ؟

آرمـان زیرلب گفـت: خدا رحـم کنه.یکی باید منو با مُشـت و لگد بیدار کنه !

آقـای دی کاپریـو رفت و ما رو توی اتـاق استـراحت تنهـا گذاشت.رفتـم سمـت آرمان و در گوشش گفتـم: تو چجـوری با این دوستی ؟

اینکه خیلـی اخلاقش یجوریـه !

آرمـان به شوخی خندید: دیگه عادت کردم!

آراد برگشـت سمتش: باز تو حرف اضافـی زدی آرمـان ؟ -_-

یه مشـت زدم تو بازوش: راستـی.اینـم طلـب اون حرفـایی که توی اتـاق شمـاره 26 بهم گفتـی !

آراد پوزخند زد.کلا این مـرد لبخند بلـد نـیس ..؟! همش پوزخنـد میزنه ؟!

لبخنـد مسخـره ای تحویلـش دادم و رفتـم سمـت النـور . النـور با دهـان باز گفت: همـه میترسن به این یه سلـام کنن

تو بهش مشـت میزنی ؟

پیـروزمندانه گفتم: حقـش بود..بازم واسم پرروگـری کنه لِهــش میکنم

دیـوید با دلشـوره ی خنـده دارش گفت: حالا اونُ بیخیـال..چجـوری ساعت سه صُـب پاشیم ؟!!

رهـا گفت: فکـرکنم باید چشـم بسته به متهـم تیر بزنیم !!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظـر؟!





طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر