تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 01:40 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
ناله های ضعیفی به گوشم میرسد. هق هق هایی که در گلو خفه شده اما با سماجت راه خود را باز میکند. اشک های داغی که گونه هایم را ناخن میکشد! این ها من هستم؟ حتی اسمم هم گویای احوالم است... یغما، ربودگی... به تاراج رفته...
زندگی زیبایم تمام شد! رویاهای رنگینم،خنده های جوانی... همه تک به تک سوزانده شد. روی همین تخت!
پاهایم را درونم جمع میکنم. هوای فضا،راکد است. چیزی جم نمیخورد،موهایم پریشان است.
تاری از آن توی دهانم رفته، یقه ی پاره ی لباسم، کبودی های روی گردنم و مهم تر از همه اشک های داغ و غلتانم، همه گویای اتفاقی که چندی پیش افتاده،هستند...
کسی خانه هست؟ کسی آمده؟ فکر نکنم... اما حس میکنم کسی در کنارم جابجا میشود،دستانی که روی موهایم کشیده میشوند. زیرلب،فقط میتوانم میگویم
- نکن
و اوهم دست میکشد از دختری که رویاهایش را به فنا سپرد!
من نابودم! از درون شکسته ام. چه کسی جوابگوی این حال من است؟ غریضه ی وحشی مردی که دیگر ارضا شد؟ چرا من؟ چرا منی که هنوز اول راه بودم؟ خدایا تو چرا ساکتی؟
فقط میگویم که این حق من نبود...
بی توجه به او بلند میشوم. قدم هایم به قدری کند است که فکر میکنم از سرجایم تکان نخورده ام.
اما به هر زوری که هست، خودم را به حمام میرسانم و سریعا در را قفل میکنم...
شیر آب را باز میکنم،بدون اینکه لباس های پاره ام را در بیاورم. آب آنقدری سرد هست که بتوانم گرمای مشمئز کننده ی بدن او را از خودم جدا کنم.
دست هایم را به بازوهایم میکشم و چنگشان میزنم. گویا میخواهم خودم را پاک کنم،از روهام.
گردنم را بی هیچ رحمی ناخن میکشم،چنگ میزنم تا رد انگشتان آن بی وجود پیدا نباشد ...
آن هم که برود،اشک هایم اند که به عیادتم می آیند. الان چه کار کنم؟ تیغ بردارم؟ رگم را نشانه بگیرم؟ از دردم کاسته میشود...؟ با ناامیدی به خودم میگویم :
- نه.
من نمیخواهم بمیرم،با تمام این اتفاقات،با تمام نابه هنجاری های زندگی،من لجوجانه نمیخواهم از ماشین زندگی پیاده شوم. همینی که هست!
میخواهم زجه بزنم،نمیدانم که چرا نمیتوانم. فقط اشک میریزم...
با خودم زمزمه میکنم،درحالی که گویی عفریت مرگ از گلویم میجوشد و در لحنم رخنه میکند
- روهام،رویاهامو ازم گرفتی. هرچی که داریو ازت میگیرم.
...
خورشید سلام میکند،مثل همیشه. چشمانم را باز میکنم،درحالی که روی تخت،به پهلو با همان حوله ی خیس افتاده ام! سرم به تنم سنگینی میکند، فکر کنم سرما خورده ام.
با تمام توانی که در خود میبینم،سعی بر این دارم که بلند شوم. زمزمه هایی به گوشم میرسد،اعتنایی نمیکنم و پتو را دور خودم میپیچم. چنگی به موهایم میزنم واز اینکه هنوز خیس اند،متعجب میشوم.
از تخت پایین می آیم،نمیدانم چرا صورتم خیس است. من هنوز هم دارم گریه میکنم؟!
جلوی آینه میروم، گودیِ سیاه زیر چشمانم پوزخند بدی بهم میزند. چشم های بی فروغم که دیگر از آن شیطنت نمیتراود به جای پوزخند،اشک و اشک تحویلم میدهند.
به سمت کمدم میروم و پوشیده ترین لباسی که در بین تمام آن تی شرت های خوش رنگ و لعاب، خاک خورده است را پیدا میکنم. دیگر نسبت به پدر و برادرم هم حساسم! شلوار کتانی ام را به پا میکنم و  ناشیانه حوله ای دور موهایم میپیچم.
یک لحظه زمان برایم متوقف میشود،صدای چندش آورش در ذهنم اکو میشود
- آخه دخترجون، تو که یه شال میخری پونزده تومن،یه جوری نپوشش که فقط پنج تومنش رو سرت باشه
صدای خنده ی خودم را که با کلمه ی "بی شعور" همراه است میشنوم.
و صدای او که میگوید :
- موهات خیلی نازن. ابریشمن نه؟
و بعد دستانی که از جانب او،تاری از موهایم را نوازش میکند و چشم غره ی من که با خنده ی ابلهانه ام همراه است... دوباره صدایش می آید :
- موهات خیلی نازن،ابریشمن نه؟
حوله را از سرم میکشم و قیچی را از روی میز برمیدارم. اشک هایم به آمدن و جوشیدنشان،سرعت بخشیده اند. نجوایی از درونم نهیب میزند
- نکن
و من با اشک و ناله ای که دارد جان میگیرد تا به فریادی از اعماق دل بدل شود،قیچی را به موهایم میرسانم و تنها صدای کوتاه شدن تارهای بلندی را میشنوم که روزی از زیبایی شان در آینه به خودم فخر میفروختم.
دوباره همان صدا را میشنوم،چشم هایم را بسته ام و اصلا نمیدانم دارم چطوری کوتاهشان میکنم.
چند بار دیگر، با بی دقتی همه شان را قیچی میکنم و زمانی که چشم باز میکنم میبینم اگر کمی دیگر ادامه میدادم خودم را کچل میکردم. قیچی از دستم می افتد و بعد صدای مادرم که در را باز میکند و میگوید :
- مامان جان...
و بعد جیغ خفیفی که میکشد و لحنی که آرامشش از آن زایل شده است
- چیکار کردی یغما؟
دیگر توان و تحملش را ندارم، درحالی که روی زمین می افتم،با تمام توان فریاد میکشم.
...



طبقه بندی: معشوقه،