تاریخ : سه شنبه 19 تیر 1397 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
مادرم با نگرانی به سمتم قدم برمیدارد و کنارم مینشیند. درحالی که به موهای ریخته از سرم نگاه هراسناکی می اندازد،میگوید:
- دختر چی شده؟ الهی بمیرم... با خودت چیکار کردی؟
سوال های ممتدش که از دهانش سر میخورد،عصبی ترم میکند. اگر ترس از تو و برادر های ابلهم نبود، من به این حال و روز نمی افتادم و خودم را  با گفتن اتفاقات دیشب که در لحظه به لحظه اش بی گناه بوده ام خلاص میکردم. زمانی که فریاد میکشم و کلمه ی "خفه شو" را توی چهره ی متعجبش میکوبم،میخکوب میشود و به معنای واقعی از خفه شو گفتنم تبعیت میکند.
نمیدانم با چه قدرتی که در کجای وجودم پیدا کرده ام، بلند میشوم و به سمت تلفن قدم تند میکنم.
گوشی را برمیدارم و تند تند شماره ی آرایشگاه همیشگی ام را میگیرم، نمیفهمم میخواهم به بهبودم کمک کنم یا ناخواسته دارم محیط سقوطم را فراهم میکنم؟
چندباری از فرط عجله،شماره را اشتباهی میگیرم و با عصبانیت گوشی را میگذارم و دوباره این چرخه را تکرار میکنم.
تا زمانی که آرامشم را باز میابم و در انتظار صدای پر عشوه ی سیما میمانم. بوق های ممتد گوشی روی اعصابم تخمه میشکنند،در همین حین حضور سنگین و پربغض مادرم را در کنارم حس میکنم که نگاه ملامت بارش را رویم افکنده است.
بالاخره صدایش که آرامش قابلی به روانم میبخشد،در گوشی میپیچد
- بفرمایـــین
- سلام سیما جان، میخواستم برای موهام ازتون وقت بگیرم
خنده ی مصنوعی اش، اصلا با اوضاع کنونی من جور نیست.
- وا خوشگل خانوم. اون موهای کمند شمارو ما مفتخر شدیم درست کنیم؟ خـــدای من!
آرام میگویم :
- وقت میدی؟
- چرا که نه عزیزم. من فردا بیکارم،یعنی نسبت به بقیه ی روزا... شما ساعت 10 تشریف بیار که اوکیت کنم.
و بعد باشه؟ گفتن پرشیطنتش که هیچ حسی را در من ایجاد نمیکند. درجواب تمام این شیرین زبانی هایش یک خیلی ممنون خشک و خالی میگویم و درحالی که دستم میلرزد،تلفن را سرجایش میگذارم. نمیخواهم بچرخم و آن چشمان سرخی که میخواهند با سکوتشان،حرف بزنند را نگاه کنم. چشمانم را به پیش پایم میدوزم و راه اتاقم را پیش میگیرم.
هیچ واکنشی از هیچکداممان پیدا نیست و این از هر چیزی بدتر است. میشود گفت سکوت پر سر و صدایی بینمان جاری است.
تا اتاقم چند قدمی نمانده که صدای مادرم را میشنوم درحالی که مخاطبش من نیستم
- سلام آقــا... چیشده به ما زنگ زدین؟
خوب میفهمم سعی بر این دارد که نشان دهد امروز خیلی شنگول است.
- امشب؟ دعوت شام؟ بهت نمیاد پسرم... چیشده حالا؟
حتی در این حال و احوال هم نمیتوانم جلوی کنجکاوی ام را بگیرم و به مکالمات مبهم مادرم گوش نسپارم.
- بله مگه میشه نیایم روهام جان؟
و یکدفعه قلب من می ایستد. دست به دیوار میگیرم و دست آزاد دیگرم را روی سینه میگذارم،نفس هایم به شمار افتاده و من دیگر هیچ چیزی را نمیشنوم. همانجا کز میکنم و با ترس صحنه های دیشب را تداعی میکنم. من نمیتوانم با قاتل رویاها و وجود و روحم سر یک میز بنشینم
من نمیتوانم زیر نگاهش دوام بیاورم. گرمی دست کسی را روی دستانم حس میکنم و با ترس چشم هایم را به کنار دستم میدوزم. زیرلب اسمش را فریاد میکشم :
- سام
و بعد خودم را به نفرت به کناری میکشم. از رفتارم به شدت جا میخورد و با همان جاخوردگی میگوید :
- آبجی...
فریاد میزنم
- کثافتا. همتون عین هم کثیفین.
و بلند میشوم و به اتاقم میروم و قبل از اینکه سام بتواند واکنشی نشان بدهد، در را قفل میکنم.
صدای نگرانش را از پشت در میشنوم
- آبجی چیشده...؟
و بعد سکوتی مرگبار و یکدفعه صدای متعجب و عصبی سام که وضع موهایم را به یاد آورده
- کلتو تراشیدی دختر؟ چرا اونجوری شده؟
و بعد ضربه ی محکمی که به در میخورد و باعث میشود بغضم سرباز کند و گریه ام بگیرد.
با این حرکت، درون خاطراتی پرت میشوم که برایم حکم پرتگاه را دارد
...
میخواهم در را ببندم که پای کسی لایش گذاشته میشود. با تعجب به پا و کفشش نگاه میکنم و زمانی که چشمم به چهره اش می افتد،لبخند میزنم
- سلام
در را آرام باز میکنم و با چشم هایم به داخل دعوتش میکنم. آشفته به نظر می آید،طوری که هیچوقت نبود
- یغما،وقت داری؟
با لبخند سری تکان میدهم و درحالی که کیفم را به گوشه ای که نمیدانم کجاست،پرت میکنم،به سمت آشپزخانه میروم تا آب بردارم. حداقل چیزی که این وقت شب برای پذیرایی میتوانم عرضه کنم.
درحالی که پارچ را آب میکنم،با لبخند و خوش مزگی همیشگی ام،مخاطب قرارش میدهم و چشمکی حواله اش میکنم
- مهمون که هستی،درست! ولی بیکار وا نستا. بیا یخ بشکن... زود،تند،سریع
با حسی غریب نگاهم میکند و بعد از درنگی بلند،قدم های کوتاهش را به سمت آشپزخانه برمیدارد
با خودم میخندم و اصلا رفتارش را غیرعادی تلقی نمیکنم، پارچ را که اکنون سنگین شده است را روی اپن میگذارم و درحالی که از کابینت ها لیوان برمیدارم، بازهم میخندم.
- میخندی؟ به چی؟
با همان خنده ای که اکنون تنها از آن لبخندی باقیست،میگویم :
- به تو
- چرا؟
- چون خنده داری
نگاهش بی اندازه غریب و سرد میشود،اما من بازهم متوجه نمیشوم و با شیطنت میگویم :
- به اندازه ی کافی صریح بود؟
درحالی که در فریزر را میبندد و  قالب یخ در دستش است،به سمتم می آید و کنارم می ایستد.
با نگاه همیشگی ام که مملو از شوخی و سبکسری است،حرکاتش را که با زور دستانش، یخ را میشکند، نگاه میکنم و زمانی که کارش تمام میشود،بازهم به قصد شوخی میگویم :
- آفرین
و برایش درحالی که دست میزنم،خنده ی ریزی هم میکنم.
زمانی که نگاهم بهش نیست و میگویم یه قاشق بده و دستم را برای گرفتنش دراز میکنم،بیش از حد معمول منتظر میشوم و زمانی که دستم را بیشتر به سمتش میبرم و با خنده میگویم بده دیگه، و هنوز هم مثل احمق ها نگاهش نمیکنم یکدفعه از گرمی ناگهانی دستانم،لرزه به اندامم می افتد.
نگاه متعجبم  روی دستی که دور دستم پیچیده شده،میماند و بعد روی چهره ای متمرکز میشوم که خیلی غیرطبیعی است. زیرلب اسمم را زمزمه میکند و من با خجالت،دستم را میکشم.
درحالی که به سمت جاقاشقی میروم،زیرلب به تقلید از او،همانطور زمزمه وار میگویم :
- امشب یه چیزیت هستا...
و یک قاشق برمیدارم و به سمت پارچ میروم تا به همش بزنم. دیگر حس آرامش و شادی نمیکنم،برعکس حس غریبگی او هم به من سرایت کرده است. نگاهم را به طور مداوم از چشمانش میدزدم و خودم را مشغول بهم زدن آب پارچ نشان میدهم.
زمانی که پشت دستم را به بدنه ی پارچ میکشم،میبینم سرد سرد است. بدون اینکه نگاهش کنم،یک کلمه میپرسم :
- آب؟
صدایی ازش در نمی آید. عصبی میشوم و بازهم بدون اینکه نگاهش کنم،میپرسم :
- میخوری؟
صدایش به زحمت شنیده میشود
- آره
پارچ را برمیدارم و درون لیوان هایمان،محتوای پارچ را خالی میکنم. بازهم بدون اینکه نگاهش کنم،لیوان را به سمتش دراز میکنم. دقایقی که میگذرد و او هیچ واکنشی نشان نمیدهد مراهم مصر تر میکند تا همانطوری بمانم و نگاهش نکنم. و بعد یکدفعه فریادش را که بیشتر شبیه به نعره میماند را میشنوم و ناخودآگاه دستم میلرزد و لیوان از دستم می افتد
- نگام کن یغما
به دنباله ی این فریاد،فریاد خودم و صدای شکستن شیشه را میشنوم و بعد صدای نگران او و زمانی که مرا به عقب هل میدهد تا آسیبی نبینم.
درحالی که نگاهش به خرده شیشه های کف سالن است،میگوید :
- یغما...
و منی که از ترس به اتاقم پناه میبرم  و میخواهم در را قفل کنم که ناگهان، ضربه ی مهیبی به در وارد میشود و من تلوتلویی میخورم و ترس، تمام وجودم را به یکباره تحت سلطنتش درمی آورد.
 جیغی میکشم که با گرفتن دستانش جلوی دهانم،خاموش میشود و به ناله های طعمه ای که در دام گرفتار شده،بدل میشود. و بعد جملات مبهمش که انگار مرا دوستم دارد و دیگر تحمل این خواهر برادر بازی هارا ندارد...! و بعد خواهش و التماس های مکرر من و بعد از آن بوسه های داغ او،دست و پا زدن من و حرکات وحشیانه ی دستانش دور کمرم. اشک های داغ و نفس های گرم او و یغما گفتنش که سرشار از لذت است. و توروخدا ولم کن های منی که با ترس عجین است...
...



طبقه بندی: معشوقه،