تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 11:49 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر
سرم را آرام بالا می آورم و انگشتم را جای شقیقه ام میگذارم. سرم آنقدری سنگین است که تحمل نگهداشتنش را ندارم. حجم بالای خاطرات سیاهش به حدی است که نمیدانم چگونه بالا بیاورمشان.
اشک ها روی گونه هایم خشک شده اند و من بازهم دست میبرم تا پاکشان کنم.
دماغم را با فین فین مختصری بالا میکشم و بلند میشوم،دنیا دور سرم خودش را میچرخاند و من برای از دست ندادن تعادل،دست به دیوار کنار دستم میگیرم.
به موهای کوتاه شده ام که در وسط اتاق پخش اند نگاه غمباری می اندازم و نزدیکشان میشوم تا تکه های خودم را جمع کنم. هرکدامشان را در یک کیسه ی نایلونی می اندازم و با غمی فزاینده خیره نگاهش میکنم.
حالم وخیم است و هیچکس هم جوابگو نیست!
دیگر فقط غم در روح و وجودم مانده و حس میکنم اشکی برای ریختن ندارم.
و این از هرچیزی دردناک تر است،اما از جنبه ی دیگرش،راحت شده ام از اشک ریختنی که آبش هرگز خشک نمیشود. اما انگار شد!
یک شال از کمدم بیرون میکشم و روی موهایم قرارشان میدهم. زمانی که کلید را دوباره میچرخانم تا در را باز کنم،حس میکنم در ورطه ای از زندگی ام قرار دارم که بی شک سقوط خواهم کرد.
اما قولی که به خودم دادم را یادم می آید. همانی که هرگز به خودم آسیبی نخواهم رساند و روهام را درگیر این لنجزار خواهم کرد و اکنون حال موهایم گویای قول شرفی که به خود داده ام،کاملا هستند...
در باز میشود و من همهمه ای که مختص خانواده ام است را از آشپزخانه میشنوم.
قدم هایم سست و ناتوان است،اما خودم را جمع میکنم. باید یک توضیحی برای کارم داشته باشم!
از ورودی آشپزخانه نگاهشان میکنم. سام،مثل همیشه سرش در کتابش است و مادرم هم دارد خورش را به هم میزند و زیرلب آواز محلی اش را میخواند. یاشار با پوزخند کجش چیزی را درون پی وی دوست دخترش تایپ میکند و پدرم هم با چشم غره ای که گویی برای او ساخته اند،به یاشار نگاه میکند و زیرلب نچ نچ میکند.
- سلام
این را میگویم و همه سرشان به سوی من میچرخد. لبخند میزنم،جز این چاره ی دیگری هم دارم؟!
مادرم با دلخوری نگاه از من میگیرد و پدرم هم لبخند مهربانش را برای دخترش میپردازد.
سام ابرویی بالا میدهد و یاشار هم بعد از نگاه گذرایی که حامل هیچ پیامی نیست دوباره چشم هایش را به صفحه ی گوشی اش میدوزد.
وارد آشپزخانه میشوم و کنار بابا مینشینم. کنار پدری که اگر بفهمد دیشب چه بلایی بر سر این جسم نحیف آمده دیگر فقط سیلی هایی که برق از چشمانم میپراند را خرجم میکند نه این تبسم ملیح را...
پس سکوت،بهترین حرف است!
یا شاید هم نه... چرا سکوت کنم و محیط دست درازی را برای آن مردک فراهم کنم؟
اما همین که سفره ی دلم را باز کنم و بعد از زیر بار قضاوت ها و نگاه های ملامت بارشان، مرا رد کنند میدانی چقدر درد دارد؟
اما بدتر از هرچیزش این است که درد سکوت،از این هم بدتر است...
چشم هایم را به ناخن هایم میدوزم و خودم را مشغول وارسی شان نشان میدهم.
صدای سام را میشنوم :
- موهای دخترتو دیدی بابا؟
بابا هم نگاهی به من و بعد به سام می اندازد. سام با پوزخندش میگوید که بابا شالم را بردارد که بهتر گندکاری ام را ببیند.
بابا یک لحظه شالم را کنار میزند و بعد نفس در سینه اش حبس میشود. مادرم هم با نگرانی همیشگی اش نگاهم میکند و یاشاری که با تعجب میگوید :
- اوهو!
زیرلب میگویم :
- دوسشون نداشتم.
از هیچکدامشان هیچ حرفی در نمی آید. من تنها صدای نفس های ناآرام پدرم را میشنوم و بعد صدای یاشار که مذبوحانه برای عوض کردن جو حاکم بر فضا تلاش میکند
- مهمونی دعوتیم. حواستون که هس؟
مادرم با کلمه ی "آره خب" حرف یاشار را تصدیق میکند و سام هم با چشم هایش،یاشار را به خفه شدن دعوت میکند. پدرم تنها همین را میگوید :
- بعدا باهم صحبت میکنیم.
و من با آمدن این بعدا ها،خدارا شکر میکنم که اکنون از زیربار سوالات ممتدش خلاص شده ام.
اما پدرم که تمام شود،بی شک نوبت سام است که بدون اینکه اول جویای حالم شود،طبق عادت همیشگی اش بی محابا قضاوتم میکند...
" این قسمت نسبت به بقیه کم بود،امیدوارم خوشتون اومده باشه"




طبقه بندی: معشوقه،

-