تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 02:56 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
تقریبا ساعت هشت شب است. مادرم در تکاپوی آماده شدن برای مراسم است،پدرم دارد کرواتش را امتحان میکند و سام هم درحالی که کتاب میخواند،مسواک هم میزند. یاشار هم که طبق معمول...
من هم گوشه ای نشسته ام و دارم خودم را آماده میکنم :
- یه سلام خشک و خالی،شوخی ممنوع،خنده ممنوع،میتمرگی سرجات یغما!
هرگز فکر نمیکردم شوخ طبعی و خوشمزگی ام چنین بلایی سرم بیاورند و بعد از آن خودم را محکوم به سکوتی مرگبار کنم.
به سمت کمدم میروم و یک مانتوی بلند مجلسی با شلوار گشاد و یک شال بی رنگ را برای مراسم امشب برمیدارم. به خودم اصلا نمیرسم و همانطوری شل و ول روی مبل لم میدهم و منتظر بقیه میشوم.
شاید فکر میکنید خیلی زود با این قضیه کنار آمده ام اما چیزی که مهم است،این است که کارش بی جواب نخواهد ماند.
یاشار چند دقیقه ای گوشی اش را به حال خود گذاشته و من هم مثل همیشه او را در گوشی اش میکاوم. به درون تلگرامش میروم و صفحه ی چتش را زیر نظر میگیرم.
یکی از آنها که با اسم "آتاناز 3" در صفحه ی چتش است،توجهم را جلب میکند. نمیفهمم منظورش چیست اما مثل خودش یک پوزخند کج میزنم. اینها هرکاری بکنند عیبی ندارد،اما اگر من یا بهتر بگویم ما زنان حتی به طور ناخواسته کاری انجام دهیم ،بیا و ببین چه ولوله ای به پا خواهد شد!
انگار ما از همان بدو تولد جهان،محکوم به زوال بودیم... اما من کوتاه نمی آیم و حق آرزوهای مرده ام را از تو پست فطرتی که تنها از مردانگی،جنسش را به ارث برده ای خواهم گرفت.
چت هایش را با همان آتاناز 3 میبینم... حرف هایی مفتضح و عکس هایی مفتضح تر که غالبا از سوی همین دختر فرستاده میشود. ای احمق! خودت را میفروشی،مهم نیست که مجازی باشد و حضور مستقیم نداشته باشی... وقتی برادر من پوزخند میزند و من چهره اش را میبینم،میفهمم چندین بار خودت را به او مفت ارزانی داشته ای...
گوشی اش را پرت میکنم روی میز و فکر میکنم دستم نجس شده که چنین مهملات کثیفی را درون دنیای مثلا الگویم دیده ام.
به سام نگاهی می اندازم و میبینم یک نگاهش به سطرهای کتاب "دختری که رهایش کردی" است و یک نگاهش به جورابی که دارد پایش میکند،بی اختیار لبخند میزنم.
اما به پایش که برسد،توهم مرا با قضاوت ها و اغلب برچسب "لکه ی ننگ" خواهی کشت.
بالاخره همه حاظر و آماده اند و تنها من هستم که گرچه حضور فیزیکی در جمع دارم اما روحا در عوالم خود سیر میکنم...
به خودم از سر اجبار تکانی میدهم و کیفم را روی شانه می اندازم و به همراه بقیه از خانه خارج میشوم. تا به مقصد برسیم،میتوانم بازهم فکر کنم و خودم را آماده ی هر اتفاقی بکنم اما زمانی که با او رو به رو شوم، دوباره همه چیز یادم میرود. نه از اینکه خیلی عاشقش هستم و او خیلی دلرباست،بلکه او همانی است که در اوج اعتمادم،مرا شکست...
ماشین در سکوت غرق است،هیچکس حرفی نمیزند و این هم چیز غیرطبیعی نیست. همیشه همینگونه بوده و هست...
میانه ی راه هستیم که چراغ قرمز میشود و ما می ایستیم،همان لحظه گوشی مادرم زنگ میخورد و او هم با عجله گوشی را بیرون میکشد. تازه گوشی خریده و فکر میکند اگر کمی دیر جواب بدهد،گوشی به فنا خواهد پیوست...!
- سلام پسرم
من یخ میزنم
- بله شکر خدا،تو خوبی؟
در دل میگویم الهی بمیری
- خواهش میکنم،بزرگی شمارو میرسونه...
ای مادر احمق!
- تو راهیم،داریم میایم. دیگه نزدیکیم... باشه پسرم،خداحافظ
و بعد بازهم سکوتی که در میانش،تعاریف بی حد و مرز مادرم است. یکدفعه مثل همیشه بی مقدمه میگوید :
- کاشکی دامادم بود...
و نمیدانم چطور اوج میگیرم و از عصبانیت سرخ میشوم و فریادم که نمیدانم از کجای حنجره ام برخاسته
- بس کن!
حتی سام که هیچگاه تکانی نمیخورد،لرزید. یاشار با سردرگمی گفت :
- یغما...؟
و این سام است که چشم غره ی جهنمی به من میرود. پدرم از شیشه ی ماشین نگاه مهربانی نثارم میکند و بعد خطاب به مادرم که لب و لوچه اش را آویز کرده میگوید :
- خانوم،شوخیت بی جا بود.
مادرم گویی که بخواهد پدرم را از سرش باز کند،میگوید :
- خُبه خُبه
پدرم با تحکم همیشگی اش میگوید :
- خانوم
و مادرم هم سکوت پیشه میکند،گویی برای همیشه...
بالاخره میرسیم، پدرم درحالی که ماشین را پارک میکند،نگاهی هم به منظره می اندازد
- الحق که خیلی شیکه
مادرم با چاپلوسی همیشگی اش میگوید :
- ساخت خودشه دیگه. ماشاالله
یاشار نگاهی به من می اندازد و من هم دهن کجی میکنم. اوهم میخندد و با ایما و اشاره اش میفهماند مادرمان قدرت تفکر لازم را ندارد. سام پیاده میشود و مرا هم به دنبال خود میکشد
- ولم کن وحشی
- خفه!
حوصله ی جر و بحث را ندارم،فقط میگویم :
- پس مثل بچه ها دستمو نکش،آبرومون نره یه وخ جلو روهام خــان
آنچنان اسم روهام را با تحقیر میگویم که لحظه ای می ایستد و نگاهش را رویم متمرکز میکند.
و بعد از آن،دستم را به آرامی ول میکند و راهش را میرود.
کیفم را روی شانه جابه جا میکنم و به سمت خانه ای گام برمیدارم که صاحبش،اعتماد،عشق،رویاها و هرچیز قیمتی مرا سوزاند. لحظه ای سرم را بالا میگیرم تا قرص ماه را تماشا کنم که به جایش مفتخر میشوم از پنجره ی خانه،صورت اورا که با جدیت نگاهم میکند را لحظه ای ببینم.
نمیدانم چرا اما صورتم طوری درهم میشود انگار که میخواهم استفراغ کنم. سریع نگاهم را میگیرم و به سمت سام میروم و خدا خدا میکنم تا دیدارمان به همین نگاه منتهی شود...



طبقه بندی: معشوقه،

-