تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
وارد سالن خانه اش میشوم،یا بهتر بگویم،میشویم. چهره ی منزجر کننده اش از روی راه پله ی طویل خانه اش معلوم است. من که خودم را مشغول در آوردن گوشی ام میکنم اما بقیه به خصوص مادرم با آب و تاب تعارفاتش را پیش میگیرد. روهام با لبخندش به استقبال مادرم می آید و میگوید این تیپ جدیدش خیلی برازنده اش است. باخودم پوزخند میزنم،اول چشم به دخترش داشتی و حالا هم...!
این افکار مسموم را از ذهنم بیرون میکنم و سعی میکنم لبخند بزنم. سعی میکنم لبخندم به قدری واقعی باشد که نسبتا همه را گول بزند. اما از ورای این همه تلاش و جان کندن،آخرش فقط یک لبخند تزئینی که بوی گند غیرطبیعی بودنش،مشام همه را آزار میدهد،نصیبم میشود
روهام با یاشار و سام،صمیمانه دست میدهد و با پدرم هم روبوسی گرمی میکند. نوبت به من که میرسد،گویی همه چشم به ما دوخته اند.
- سلام یغما خانوم
بدون اینکه نگاهش کنم،با همان لبخند صرفا تزئینی میگویم :
- عه سلام!
صدای لبخندی که سعی میکند به خنده تبدیل نشود را میشنوم. لبخند خودم نیز به لبم میماسد و زمانی که میبینم مادرم با چاپلوسی هایش میخواهد مثلا بی ادبی مرا از چشم روهام دور کند،بیش از پیش از خانواده ام،چندشم میشود.
در عوالم تاریک خود که همه اش سرتاسر نفرت عمیقم از روهام است،غرقم که زنی جوان با لبخندش،آرام نزدیکم میشود و آرام هم میگوید :
- خانوم،کیفتون رو...
اجازه نمیدهم حرفش را تمام کند،بالافاصله میگویم :
- اتاق مهمون،بگید کجاس خودم بزارم.
روهام نگاهش به من می افتد و زمانی که من هم نیم نگاهم را خرجش میکنم،او سریعا خود را مشغول گوش دادن به سام میکند و به من میفهماند تحت نظرم هستی!
مردک چندش!
خانم جوان که انگار کمی بهش برخورده، با صدایی آرام تر طبقه ی بالا دست راست اتاق آخری را نشانم میدهد و بعد با لبخندی که چندی پیش من هم زده بودم و تزئینی بود "امر دیگه ای؟" را میگوید و زمانی که لبخند من را که گویی بازتاب تبسم خودش است را میبیند،دور میشود...
زمانی که در میانه ی راه برای رسیدن به آدرس هستم،مادرم به طرزی نامحسوس بازویم را میگیرد و زیرلب غرولند میکند :
- یکی موهات،یکی کج خلقیات. بعدشم جواب پس دادنات به من و پدرت! میگی که چیشده... باید بگی!
درحالی که بازویم را به نرمی آزاد میکنم،به تندی میگویم :
- شما برو پیش روهام، الان از نبود توجهت یهو گریش نگیره...!
مادرِ متعجبم با نگاهش بدرقه ام میکند و من هم بی خیال از راه پله بالا میروم. تنم سرد است،دستانم یخ کرده و حسی غریب در من آشیانه کرده. اما عجیب بی خیالم! اتاق را پیدا میکنم و درش را باز میکنم. بوی تند الکل و لباس های زنانه،متعجبم میکنند. اما وقتی به این فکر می افتم که خب او روهام است،تعجب از چهره ام زایل میشود.
کیفم را روی یکی از مبل های راحتی میگذارم و زمانی که چشم به آینه ی قدی میدوزم تا خودم را برانداز کنم،قامت کشیده و ورزیده ی اورا میبینم که دست به سینه به دیوار تکیه داده و با لبخند،نظاره ام میکند.
جیغ خفیفی میکشم و زمانی که برمیگردم،میبینم با همان لبخند منزجر کننده اش،انگشت اشاره اش را روی بینی اش به نشان سکوت گذاشته. کاری که من تا الان کرده ام و محیط جرئت به تکرار کارش را به او بخشیده ام! ای یغمای احمق!
لحنم به قدری ترسیده است که جملاتم را تکه تکه بر زبان میرانم
- به.. من.. نزدیک...
با لحن آرامش بخشی میگوید :
- نه یغما،من برای این نیومدم.
اما از این لحنش، به من نه آرامش بلکه ترسی فزاینده قالب میشود.
درحالی که با قدم هایی آرام و محکم،جلو می آید، مرا با آن چشمان کثیفش برانداز میکند
- برای اونی که تو گفتی،وقت زیاد داریم حالا...
کنترلم را از دست میدهم و تمام نفرتم را در لحنم خالی میکنم :
- کثافت،نجس
صدایم بلند و واضح است و او سریع جلوی دهانم را میگیرد،درست مثل همان شب. از تداعی دوباره اش اشک به چشمانم راه پیدا میکند،دوباره مثل احمق ها ناله میکنم. مضمون نگاهم این است : توروخدا ولم کن!
و او با ناله ها و التماس های من به رحم که نمی آید،هیچ،بلکه وحشی تر میشود.
- نجسم؟ که کثیفم؟ کثیفم،آره.. چون عاشقم! من عاشقتم یغما
از این حرف ها خسته شده ام،از اینکه عشق را به هوس بند کنند دیگر خسته شده ام!
مرا در آغوشش جای میدهد و زیرلب همان نجواهای کثیفش را تکرار و تکرار میکند.
به سینه اش مشت میزنم و از او هیچ واکنشی جز تمسخر ناشی از ترس من پیدا نیست
لحظه ای دستش را با تمام توان گاز میگیرم و از او فقط آخی آرام در می آید.
به جای کمک خواستن،سعی میکنم اورا متقاعد کنم که مرا ول کند...
- به من دست نزن،دست نزن. ولم کن،باور کن سام میکشتت،بابام نابودت میکنه. فکر کردی من تنهام؟
جواب تمام حرف هایی که خودم ذره ای اعتقاد بهشان ندارم،تمسخر و پوزخند است.
- مگه تنها نیستی؟ تو اول بزار حرفتو باور کنن،بزار حمایتت کنن،بزار بهت نگن دختر ننگ،اون وخ بیا برای من شعار بده... مادرت از لکه ی ننگش،از فرط خجالت سکته میکنه.. پدرتم طردت میکنه... داداشتم که میکشتت. تو فقط جات پیش من امنه
با گریه و ترس تکرار میکنم :
- نه نه نه...
و بعد با بغضم، فریادی میکشم که میدانم از این اتاق بیرون نمیرود.
- من کاری نکردم،من اشتباهی نکردم. تو کثیفی،تو آشغالی...
زیر گوشم زمزمه وار میگوید :
- اینو فقط من میدونم و من باور میکنم.
با خنده ی هیستیریکم،میگویم :
- اگه الان وضعم نادرست باشه،اگه حالم بد باشه همه میفهمن و به تو شک میکنن روانی! حالا چی؟
او دستی نوازشگرانه به گونه ام میکشد و میگوید :
- خب قرارم نیست وضعت نادرست باشه.
و بعد از اتمام جمله اش،بوسه ی داغ و محکمی به لب هایم میزند که بازهم با امتناع شدید من همراه است. زمانی که میخواهد از من جدا شود،تنها میگوید :
- تو اولین زنی هستی که به یه شب باهاش اکتفا نمیکنم.
از این حرف شدت گریه ام فزونی میابد و او زمانی که از اتاق بیرون میرود، مرا درحالی که  با ناله ای دلخراش،روی زمین مینشینم و سر بر زانوهایم مینهانم و زار زار گریه میکنم،تنها میگذارد.
حس میکنم دارم سقوط میکنم،آن هم بدجور! و تنها کسی که میتواند مرا از این ورطه برهاند،نه خانواده ام،نه خدا،نه معجزه،بلکه خودم هستم... صدای درونم نهیب میزند
- تا زمانی که سستی،تا زمانی که جواب تمام تعرضای اون کثافت گریه  میشه،خب اونم حق داره ازت استفاده کنه! چون واکنش دیگه ای جز گریه ازت نمیبینه... بهش حق نمیدی؟
آهی جانسوز میکشم و مانتو ام را در چنگ انگشتانم،فشار میدهم.
- اما محکم واستا دختر،باید بهش نشون بدی یغما سرپاس! یالا،مثل این احمقا که گریه براشون آخرین گزینس گریه نکن. بلند شو،بایست. طوری که هرگز نتونن بنشوننت.
سر از زانویم برمیدارم و به صدای درونم گوش فرا میدهم،راست میگوید. تنها کسی که میتواند به من کمک کند،من هستم. نمیدانم چطور،اما بلند میشوم،نمیدانم چطور،اما اشک هارا با شدت پاک میکنم،نمیدانم چرا اما لبخندی به لبم می آویزم که لحظه ای خودم هم باورم میشود واقعی است!
قدم هایم به قدری محکم است که متعجبم میکند،این تو هستی یغما؟ پس همین باش که تنها راه مقابله با دنیا همین است! روهام فقط بخشی از کثافت این دنیاست و قرار نیست دنیا همیشه رویای شکلاتی و رنگین تو باشد!
از اتاق بیرون می آیم،از پله ها پایین میروم و درحالی که چشمم به سام است که دارد با روهام ورق بازی میکند،میگویم :
-  اگه من کنارت نباشم،چطور میخوای ببری؟
سام با خنده نگاهی به من می اندازد و بعد خطاب به روهام که به من خیره شده است،میگوید :
- اینو راس میگه!
و بعد با دست اشاره میکند که کنارش بنشینم
- بیا عزیزم،بیا یکم روی این روهامو کم کنیم.
با لبخند کنار سام مینشینم و به ورق هایی که در دستش است،خیره میشوم و با چشمکی که حواله اش میکنم،گویی روحیه اش را هم تقویت میکنم. سایه ی نگاه روهام را حس میکنم و بعد از آن نیز حس قدرت هم میکنم.
چانه ام را روی شانه ی سام میگذارم و فارغ از وجود فرد بی وجودی مثل روهام،بازی را تماشا میکنم.
مثل سام که اکنون بی برو برگرد برنده میشود، من هم انتقام رویاهای سوخته ام را میگیرم و بی برو برگرد برنده میشوم.
زمانی که بازی رو به اتمام است،روهام با ناامیدی دسته ی ورق را روی میز می اندازد و میگوید :
- خب دیگه تو بردی حوصله ی منم سر بردی!
سام نگاهی پیروزمندانه حواله ام میکند و باهم میزنیم قَدَش.
یاشار که گویا از دور نظاره گر بازی مان بوده،دستی به شانه ام میزند و میگوید :
- به آبجی مدیونی سام
لبخند پرجانی میزنم و رو به یاشار اما دراصل خطاب به روهام،میگویم :
- مگه میشه کسی منو داشته باشه و برنده نشه؟ من همیشه برندم
یاشار با صورتش شکلک افرادی را که متقاعد شده اند در می آورد و جوابش هم خنده ی از ته دل من است!
زمانی که بی اختیار به روهام نگاهی می اندازم،میبینم که ابرویش را بالا داده و من را مینگرد. جواب این حرکتش نیز لبخندی است که هیچگاه فراموش نخواهد کرد!
...
خودم از این قسمت خیلی خوشم اومد.



طبقه بندی: معشوقه،

-