تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : Helia



دوباره سیلــــوم :)))

تابستونو چجوری میترکونید ؟! =|

بیخیال شیرجه بزنیـد ادامه 

رفتیم توی اتاق شماره 58 . آخرین اتـاق اداره.قبلـش رفتم توی اتاق قبلـی که لباسام رو عوض کنـم . یه تاپ کوتاه صورتی که 

روش به انگلیسی نوشته بود از روزت لذت ببر ( enjoy your day ) و یه شلوارک

هم رنگش پوشیدم .. من معمولا با لبـاسای اینجوری میخوابـم.البتـه چون وقتی برای صبـح نبود که خومونو حاضـر کنیم لباس خوابـم

لباس بیرونـمم بود !

رفتـم توی اتاق 58 و با خستگـی روی تخت دو طبقه ای که من طبقـه بالاش میخوابیـدم دراز کشیدم .. رهـا هم طبقـه ی پایینش

میخوابیـد .. کم کم چشمـام داشتن گرم میشدن که صدای آراد به گوشم خورد: من که خیلی دارم از امـروز لذت میبرم :|

صدای آرمـان به گوشم خورد: فکر کنم زده به مغـزت باز

آراد خندیـد. از پاییـن تختـم بهش نگاه کردم که تـازه متوجه چال هـای گونه ش شدم !

دیـوید بلنـد گفت: ساعت 10 شبه هــــا .. بگیرید بخوابیـد فردا میمیـرید

غلتـی زدم سمـت دیوار و چشمـامو روی هم گذاشتم و سعـی کردم بخوابـم.امـا هرچی تلـآش کردم نمیشـد ! بقیه بچه هـا خوابیده

بودن اما من بیدار بودم.. آروم از پلـه های تخت اومـدم پایـین و گوشیم رو برداشتم . خوبی اداره اینه که وای فای داره !!

به نت کانکـت شدم و رفتـم اینستـآ رو گشتم.هی گوشیمـو قفل میکردم که بخوابـم ولی خیلی بی خوابی داشتم!

به هرحال شـب من با اینکـارا سر شـد.با صدای روی مخِ ساعت ، النـور بلنـد ناله کـرد که آراد گفت: اعلـام ناراحتی نکن که همه

خستـه ن

داشتم از خواب میمُـردم..!از روی تخت بلند شدم و موهام رو یکم مرتب کردم . باید یه کاری میکـردم خوابـم بپره وگرنه آقـای کاپریـو

بدجوری عصبانـی میشـد ! دوباره از پلـه های تخـت اومدم پاییـن و جلـوی آینه موهـام رو شونه کـردم.توی اون فرصـت که آراد

رو ندیدم یکـم ریمـل زدم.تا اینکـه بالاخره دیدمـش.

یه لبـآس قهـوه ای سوختـه و شلوار همرنگش پوشیده بـود و ساعـت سفیدشو دستش کرده بود.اگـه بهش نزدیک میشـدی عطرش

رو به خوبی حس میکـردی.یه تیپ اسـپرتِ شیک که وقتی سر آستیـن هاشو بالا داد بیشتـر بهش اومد.

بهـش توجهی نکـردم..تصمیـم گرفتم یکـم رژ صورتـی بزنم که به استایلـم بیاد..وقتی رژم رو زدم و لبام و روی هم مالیـدم تا خوب

پخـش شه جویـی گفت: چقـدر صورتی بهت میـآد آوا !

لبخنـدی بهش زدم و تشکـر کردم .. زودتـر از بچـه ها رفتـم به کافـه تا یه قهـوه و کیک بگیـرم که قهـوه خوابم رو بپرونـه.

داشتم آروم آروم قهـوه م رو میخـوردم که بقیه هم اومـدن.آرمـان لبخندی زد: چه دختر فِـرزی هستی !!

خندیـدم و چیزی نگفتـم ! رد رژ لب صورتیـم پایین دهـانه فنجـون مونـده بود.قهـوه و کیکمُ که خوردم ، آراد گفت: فکـر کنم توی

عملیـآت پاک میشه خانـوم آوا

حرفشـو یه جوری و با طعنـه گفـت.لبخند کجی تحویلش دادم و با حرص چشمـام رو ریز کردم: توی عملیـآت پاکش میکنم عقل کـل

دیـوید گفت: ای بـآبا..باز این دو تا شروع کـردن

آراد یکـم از قهوه ش خورد و ریلکـس گفت: من خیلـی آروم بهش گفتـم.کی اول پریـد به من؟

لب پایینـم رو گاز گرفتـم.ایـن برای من معنـی تنفـر میده ..!!

آرمـان گفت: میبینیـد دعواتـون میشه نیـازی نیست با هم حرف بزنین.

صدای ترسنـآک کاپریـو گفت: قبلـا که یادتونه درباره آشناییتـون چی گفتم ؟ ببینم با هم کل کل میکنیـد من میدونم با شماها ..

همه برگشتیـم سمتش.آراد با تعجـب داشت نگـآه میکرد.خندیـدم که دی کاپریـو ادامه داد: آوا و آراد .. بس کنید شما دوتا.

شورشو در آوردید ! هرچـی میگید چیزی نمیگـم.شما دوتا در قـدم عاطفـی دوستیـد و در حقیقـت همکار.نه اینکه مثـل تام و جری

بپریـد به هم !! شیرفهمـه ؟ صبحونتـونو که خوردیـد بیاید پاییـن که ماشین منتظرتـونه

وقتـی رفـت ، آراد آخرین جرعـه از قهـوه ش رو خورد: بیـآ . این با من بـد حرف میزنه آقـای کاپریـو به من غیـظ میکنه

لبخنـدی زدم: ببین عزیزدلـم ضایع شـدی سوت بزن دیگه چرا اینطوری میکنـی ؟!

آراد هوفـی کرد: چرا اینقـدر ازت بـدم میاد ؟

تُن صـدام رفت بالـا: این عالیـه چون حس من و تو به هـم دو طرفـه س !!

آرمـان با دهـان باز به ما نگاه میکـرد.آراد لبخنـدی زد که باعث شـد آتیش بگیـرم: ما همکـآریم و با هم کار میکنیـم..

احساسات عاطفـیِ تو به من مربوط نیس ..!!!!!!

از روی صنـدلی بلنـد شد و با دستـای مشـت کرده از اونجـا رفت بیـرون.آرمـآن گفت: جنگ جهـانی..رانـد دوم

دلم میخواست قهـوه ی رهـا که هنـوز کامل نخـورده بودش بریـزم رو آرمـان !

کیفـم رو برداشتـم و گفتـم: دیگه بریـم بچه هـآ

رفتیـم سر در خروجی که رهـا آهسته صدام کرد: با این در نیفــت فقط خودت اذیـت میشی..

آدما رو باید اونطور بپذیری که هستــن !

گفتـم: بـآشه رها..فعلـا میخوام هیچی نگی!

رفتم و یه گوشه از ماشین نشستم . با عصبانیـت به پنجـره خیـره شدم..باورم نمیشـد دارم راهی این ماموریت ترسنـاک

بشم..با به یادآوردن اون فـرد با اره برقـی دلم لرزیـد..

امیـدوار بودم بلـایی سرم نیاد ..

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظر؟!



طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر