تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 03:25 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
پدرم گرم صحبت با اوست (روهام)،سام و یاشار هم باهم بگو مگوی مختصری دارند و من بدبخت،بازهم با مادرم تنها مانده ام. درحالی که کنارم جای میگیرد با لبخند به روهام اشاره میکند و میگوید :
- پسر موقریه،نه؟
- ولمون کن بابا!
مادرم ابرویی بالا میدهد و با نگاهش،نشانه ام میگیرد :
- حالا از هرکی تعریف کنم که قرار نیس شوهر تو بشه! کلی گفتم...
درحالی که بلند میشدم،با تمسخر گفتم :
- آره خیلی...
در میانه ی راه،برای رسیدن به آشپزخانه هستم که زنی مسن جلویم را میگیرد، با لبخند مهربانش
- چیزی میخواین؟
تبسمی به لبم می آویزم که برخلاف بقیه ی روزها،به لبم سنگینی نمیکند
- بله،یه لیوان آب
- چشم
با تبسمم بدرقه اش میکنم و در همین حین،صدای روهام را میشنوم
- نظرتون چیه بریم تو حیاط؟ شامم اونجا بخوریم؟
مادرم با اشتیاق میگوید :
- وای پسرم،خیلی خوب میشه
پدرم با صدایی که گویی میخواهد مادرم را خفه کند،میگوید :
- نه پسرم،تا الانشم زحمت زیادی شدیم برات! نه خانوم؟
میتوانم چهره ی ناامید مادرم را اکنون تصور کنم و از این تصور، خنده ام میگیرد. با این تصور میچرخم سمتشان و درحالی که نظاره گر مشاجره ی دوستانه شان هستم، نگاهم را بیشتر خرج روهام میکنم که چقدر در بازیگری و مقوله ی "همه چی آرومه،من چقد خوشبختم" تبحر دارد،تبحری ستودنی!
- خانوم
دوباره میچرخم و اینبار به جای سیمای روهام،سیمای زنی را میبینم که خط و خطوط و چروک های صورتش،به اندازه ی ترک های دل من است!
- خیلی ممنون
این را میگویم و لیوان را از دستش میگیرم و به لب میرسانم. دمای آب با دمای بدنم در تضاد است و سردی اش به گرمای وجودم،آرامش قابلی میبخشد.
روهام که معلوم است از مصاحبت با مادرم خسته شده،رو به من میکند و میگوید :
- خب؟ نظر شما چیه؟
کمی نگاهش میکنم و بعد من هم سعی میکنم مثل او بازیگر خوبی باشم
- خب... خوبه! هوای اینجا گرفتس،نه بابا؟
پدرم که انگار کوتاه آمده است،میگوید :
- باشه بابا جان
لبخند میزنم،از آن هایی که مضمونشان آرامش قبل از طوفان است.
روهام مارا به داخل حیاط راهنمایی میکند و ما سرمیز طویلی که انگار از قبل چیده شده،مینشینیم. یاشار خطاب به پدرم میگوید :
- مثل اینکه از اول نقشه ی این شام و اینجا تو سرش بوده
پدرم بدون واکنش خاصی،تصدیق میکند.
شام،گوشت بره ی کباب شده است. با حس کردن و دیدن بو و شکل و شمایل غذا،گویی مسخ شده ام. بدون اینکه شک و شبهه ای به محتویات غذایی که در خانه ی روهام میخورم، به خودم راه بدهم با ولعی پنهان شروع میکنم.
و در این میان،هرگز متوجه پوزخند کج روهام نمیشوم.
...
خیلی سنگین شده ام، نه از غذا،بلکه سرم بازهم به تنم سنگینی میکند. هیچکس در خانه نیست،میترسم. آن هم خیلی... به سختی بلند میشوم و اسم یاشار و سام را بر زبان میرانم.
سکوت با زهرخندش،جوابم را میدهد.
حس میکنم دارم می افتم،چیزی همانند غش. اما بر زمین نمی افتم،بلکه بر روی دستان توانمندی می افتم که انگار پناهگاه منند. اما زمانی که چشم هایش را دوباره میبینم،میترسم. دوباره سعی میکنم کسی را صدا کنم تا مرا از دست این گرگ بی رحم برهانند،اما هیچکس جوابگو نیست.
- ولم کن
آنقدر این را بی جان بر زبان جاری میکنم که میدانم او نمیفهد و اگر هم بفهمد،اعتنایی نمیکند. نمیدانم چه چیزی انتظارم را میکشد،اما میدانم هرچه هست،چیز بسی ترسناک است.
شوم و پرمخاطره...
صدای باز شدن در اتاق را میشنوم و بعد صدای افکار خویش را. صداهایی که دارند زنگ خطر را با تمام توان میزنند اما از من هیچ کاری ساخته نیست. روی سطح نرمی گذاشته میشوم و زمانی که از میان چشمانی که دارند بسته میشوند، او را میبینم که با مهربانی ترسناکش،موهایم را نوازش میکند. میدانم که کجا هستم، با نفرت میگویم :
- هیچوقت نمیتونی منو صاحب شی! نه تو تختت،نه تو زندگیت.
بوسه ی نفرت انگیزش روی گونه ی ملتهبم مینشیند. لبخندش را میبینم :
- همه چی الان برعکسه
میخواهم روی چهره ی نفرت انگیزش که چه ساده دوباره گولش را خوردم،تف غلیظی بیندازم که درد شدیدی را درون جای جای وجودم حس میکنم. ناله ای از ته دل میکشم و همه چیز برایم در همان لحظه،به پایانش میرسد.



طبقه بندی: معشوقه،

-