تبلیغات
رمـــان نویـــسآن - معشوقه،قسمت هفتم

معشوقه،قسمت هفتم

پنجشنبه 21 تیر 1397 09:00 ب.ظ

نویسنده : Miss ♥ Celine
ارسال شده در: معشوقه ،
صبح،سرد و خسته از راه میرسد. بعد از اتفاق هولناک دیشب که تکرار اتفاق یک شب شوم دیگر بود،چشم هایم را به سختی باز میکنم. تمام توانم تحلیل رفته و حس میکنم به شقیقه هایم چکش میزنند.
در خواب و بیداری ام، در مرحله ای از زندگی قرار دارم که میل شدید به خودکشی برمن غالب است.
اما گفته ام و میگویم : من از ماشین زندگی پیاده نمیشوم.
در همین لحظه،بوسه ی نرم کسی را بر سر شانه هایم احساس میکنم. حس میکنم روی تخت مینشیند و نوازشگرانه دست به موهایم میکشد
- یغما حق نداشتی چون از من عصبانی بودی،دست به این طفلکیا بزنی. چرا ابریشمای منو کوتاه کردی؟
بغض میکنم، نه به خاطر ابریشم های او،به خاطر موهای خودم. بین اینها فرق زیادی است...
مهملاتش، در سرم میچرخند
- بهترین زندگیو برات میسازم، خوشبختت میکنم. لای موهات ستاره میبافم،آسمونو زیرپات میندازم.
دست خودم نیست،پوزخند صداداری میزنم و به دنبالش،قطره ی اشک مصری از گوشه ی چشمم میجوشد.
روهام که گویی صدای پوزخندم را شنیده یک "حالا میبینی" میگوید و از روی تخت بلند میشود.
میتوانم بفهمم که مکثی کرده و در وسط اتاق ایستاده است. دوباره بوی گند حرف هایی که دارند روحم را میخراشند،شروع میشود
- به خاطر دیشب اصلا پشیمون نیستم. تنها راهی که برام گذاشتی همین بود عزیزم! اینکه به زندگی پایبندت کنم،اینکه تورو یه جوری به این زندگی متصل کنم،اونم فقط یه بچه بود. بچمون!
دیگر منتظر واکنشم نمیشود و تا سمت در میرود،بازهم یک مکث کوتاه و دوباره صدای او که از شنیدنش بیزارم.
- خانوادت فک میکنن گمشدی! پس سعی نکن بری خونه. خب؟
جواب "خب؟" او فقط اشک است. صدای بازشدن در را میشنوم و بعد بسته شدن مهیبش را...
بالشی که بوی عطر او به رویش سنجاق شده را از فرط خشم،گاز محکمی میگیرم و بعد از آن،صدای بغض شکسته ام،ستون های خانه را میلرزاند...
...
نمیدانم ساعت چند است،اما این را خوب میدانم که گذران زمان برایم کند است. در تخت غلت میزنم و سرم را در بالش ها میکوبم. یاد وقتی که با سیما دارم می افتم و سریع بلند میشوم.
اما بعد با دیدن وضعم، برجا میمانم. دیشب را با خاطرات چندشش به یاد می آورم و سریع به سمت لباس هایم میروم.
اما آنها هم وضع خوبی ندارند، بیشترشان جر خورده و پاره هستند. به سمت کمدی که در مجاورت با تخت است هجوم میبرم و بازش میکنم. یک لباس نیم آستین و شلوار جین،با کفش هایی که پاشنه دارند! یک مانتو و یک مقنعه ی سیاه.
پس این روهام کثیف،از قبل همه ی برنامه هارا چیده و با برنامه، این بلا را دوباره سر من آورده.
بی خیال به فکر و اوهام خودم که منتهی به اوست،لباس هارا بیرون میکشم و تنم میکنم.
گوشی ام را از کیفم که در گوشه ای پرت شده،پیدا میکنم و بعد از آن شماره ی سیما را میگیرم
بعد از خوردن چند بوق متعدد،صدایش با نگرانی در گوشی میپیچد :
- الو...
میخواهد اسمم را بگوید که تهاجمی،هشدار میدهم که اسمم را نگوید. اوهم با سردرگمی میپرسد :
- چرا مریم؟
- مامانم اونجاس؟
- آره
- اومده سراغمو گرفته؟
سیما زیرلبی میگوید :
- کجایی؟
- اگه اینجوری کنی نمیام
- باشه مریم جان،حالا شما بیا خونه ی من که باهم صحبت کنیم.
و بعد با تحکم میگوید :
- اونم به طور مفصل!
تهدید آمیز میگویم :
- ببینا اگه نقشه ای کشیده باشی و اونارو رو سرم آوار کنی..
بی توجه به من،وسط حرفم جفتک می اندازد و میگوید :
- باشه مریم جان،خیالت راحت! تو فقط بیا خونه،دیگه بقیشو خدا بزرگه...
و بعد برای حفظ ظاهر جلوی مادرم که بی شک،شک کرده است، میگوید :
- عه جدی؟ شینیون جدید کردی بلا؟
پوزخند کجی میزنم.
- باشه پس دیگه واجب شد بیای خونم،میومدی پیش خودم... عه؟ خواهر شوهرت بهت پیشنهاد داد؟
بی حوصله اما خندان میگویم :
- بسه دیگه مامانم از قضیه منحرف شد
- عه! خدارو شکر. باشه دیگه کاری نداری؟
بدون اینکه منتظر پاسخم بماند،میگوید :
- باشه،بابای اوجلم..!
اما انگار قطع نمیکند،صدای مادرم را برای یک لحظه میشنوم و در همان یک لحظه عجیب دلم برای آن نگرانی مداومش و جمله ی همیشگی اش که میگوید "دخترای سربه هوا رو، رو همون هوا میقاپن!" پر میکشد
- سیما جان هنوز خبری ازش نیس؟ توروخدا بگو مریم دختر منه
 و بعد صدای سیما که سعی میکند نلرزد
- خاله جان اگه یغما تماس گرفت بهتون میگم.
صدای ناامید مادرم که از هر موسیقی زیباتر است،حتی وقتی غرغر میکند،شنیده میشود.
- باشه مادر. اگرم بهم نگفتی عیب نداره،بالاخره راه داری تا مادر شی و بدونی نگرانیم ینی چی
" اوهوم" سیما را میشنوم که میدانم چقدر با زحمت،ادایش کرد.
بدون اینکه بدانم،اشک میریزم. برای مادری که میدانم حمایتم نخواهد کرد،دست بر گونه ام نخواهد کشید و اشک هایم را پاک نخواهد کرد،برعکس دست به گونه ام خواهد نواخت و من برق سیلی هایش را خواهم دید. و بعد دست هایی که بر سر خودش فرود می آورد و مدام میگوید :
- آبرو ... رفت!
برای یک لحظه صدای سیما را میشنوم که میگوید :
- ببین مجبورم کردی به یه مادر دل نگران،دروغ بگم.
و بعد صدایش قطع میشود و گویی رد تماس را با عصبانیت زده است...
بلند میشوم و بدون ذره ای توجه به اشک هایم،کیفم را روی شانه میگذارم و گوشی به دست،در اتاق را باز میکنم با این تفاوت که انتظار داشتم باز شود. اما نشد... به دفعات مکرر،دستگیره را امتحان میکنم اما چون نتیجه ای حاصل نمیشود،با مشت به در میکوبم :
- آهای. کسی تو این خراب شده هس؟
صدای بالا آمدن پاهای کسی از پله ها می آید که هم سریع است و هم نگران
- خانوم؟
- درو وا کن
- نمیتونم
- چلاقی؟ آره؟
- دستور آقاست...
با تمسخر و نفرت میگویم :
- ها! پس اون روهام چلاق بهتون دستورای چلاق واری داده؟
او با احتیاط میگوید :
- خانوم...
در زمان درنگ او،با سریع ترین زمانی که ممکن است به دست آورم،نقشه ای در ذهنم طراحی میکنم و میگویم :
- باشه،خدا رفتگان شمارم رحمت کنه!
- بله؟
- من دارم از پنجره میپرم!
- جان؟!
- فقط رحمت کنه خدا... هم منو هم شمارو...!
سریع به سمت پنجره میروم و درش را باز میکنم،خدمتکار که گویی کم مانده تا کامل، گولم را بخورد،میگوید :
-یغما خانوم؟
و بعد من جیغ دلخراشی که ناشی از مثلا افتادنم است،از حنجره ام بیرون میدهم و یکدفعه خاموش میشوم.
خودم را روی پارکت اتاق می اندازم و میدانم صدای افتادنم،آنقدری مهیب هست که او را گول بزند.
سریع بلند میشوم و پشت در می ایستم. صدای چرخانده شدن کلید را در قفل میشنوم و بعد صدای نگران او
- ای وای! به روهام خان چی بگم؟
حتی در این لحظه ام،به مرگ من اهمیت نمیدهد و انگار آن کثافت حائز اهمیت است!
از درون پنجره،بیرون را نگاه میکند و بعد متعجب میگوید :
- پس کجاس؟
و منی که اکنون بیرون اتاق ایستاده ام و به او میگویم :
- کجارو نگا میکنی؟
او با ترس برمیگردد و بعد میفهمد... بعد میفهمد که من نیفتاده ام،بلکه او افتاده است،آن هم در دام من!
در را میبندم و از شانس خوشم،چون دسته کلید را همانجا رها کرده،سریع در را به رویش قفل میکنم.
صدای کمک خواستن هایش را میشنوم و الان من هستم که اعتنایی نمیکنم... و یک لحظه هم ذهنم را درگیر این نمیکنم که میخواهد بهم روهام خـــانش چه بگوید...
...



دیدگاه ها : -
آخرین ویرایش: شنبه 23 تیر 1397 01:13 ب.ظ