تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 07:45 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
 بچه ها کسی میدونه باید چجوری اون قسمتی که کسی میتونه مطلبو لایک کنه رو فعال کنم؟ جزو باشگاه نویسندگانم هستم اما نمیدونم چرا فعال نمیشه.!!
ممنون میشم که یکیتون بکمکه...


-
تاریخ : دوشنبه 25 تیر 1397 | 07:06 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
 

هممون یکیو داریم که اگه نداشته باشیمش،میمیریم...!
# سهم ما از عشق
افکــــآر



طبقه بندی: دیالوگ،

-
تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 09:47 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر

ادامه ی مطلب

ادامه

طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر

روزت مبارک دوشیزه...
روزتون مبارک دخترای خوشگل روی زمین!
روز دختران سرزمینم مبارک
روز رژ لبای صورتی و همیشه جلو آینه و عاشق عینک ته استکانی مبارک..!
شایدم یه دختری باشین که در قالب یه مرد تنومندین،روز شما مردای دل نازکم مبارک!
روزتون مبارک غنچه هایی که همیشه زیبا و شادابید
روزتون مبارک دوشیزه های مبارک...
هــــا راستی تولد شمام مبارک معصومه جـــون
" ولادت حضرت معصومه،به همگی مبارک"


...کلا مبارک در مبارک...



طبقه بندی: مناسبت ها،

-
تاریخ : یکشنبه 24 تیر 1397 | 12:00 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر
زلفت گندم زاری است که من شخمش میزنم،همانند وقتی که انگشتانم را به لای موهایت میکشم.
...










طبقه بندی: فتو گرافی و بک گراند،

تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 05:47 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر







بــرای ادامه،کامنت.



طبقه بندی: فتو گرافی و بک گراند،
برچسب ها: فتو گراقی و بک گراند،

-
تاریخ : شنبه 23 تیر 1397 | 12:59 ق.ظ | نویسنده : افکـــآر


-
تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 09:00 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
صبح،سرد و خسته از راه میرسد. بعد از اتفاق هولناک دیشب که تکرار اتفاق یک شب شوم دیگر بود،چشم هایم را به سختی باز میکنم. تمام توانم تحلیل رفته و حس میکنم به شقیقه هایم چکش میزنند.
در خواب و بیداری ام، در مرحله ای از زندگی قرار دارم که میل شدید به خودکشی برمن غالب است.
اما گفته ام و میگویم : من از ماشین زندگی پیاده نمیشوم.
در همین لحظه،بوسه ی نرم کسی را بر سر شانه هایم احساس میکنم. حس میکنم روی تخت مینشیند و نوازشگرانه دست به موهایم میکشد
- یغما حق نداشتی چون از من عصبانی بودی،دست به این طفلکیا بزنی. چرا ابریشمای منو کوتاه کردی؟
بغض میکنم، نه به خاطر ابریشم های او،به خاطر موهای خودم. بین اینها فرق زیادی است...
مهملاتش، در سرم میچرخند
- بهترین زندگیو برات میسازم، خوشبختت میکنم. لای موهات ستاره میبافم،آسمونو زیرپات میندازم.
دست خودم نیست،پوزخند صداداری میزنم و به دنبالش،قطره ی اشک مصری از گوشه ی چشمم میجوشد.
روهام که گویی صدای پوزخندم را شنیده یک "حالا میبینی" میگوید و از روی تخت بلند میشود.
میتوانم بفهمم که مکثی کرده و در وسط اتاق ایستاده است. دوباره بوی گند حرف هایی که دارند روحم را میخراشند،شروع میشود
- به خاطر دیشب اصلا پشیمون نیستم. تنها راهی که برام گذاشتی همین بود عزیزم! اینکه به زندگی پایبندت کنم،اینکه تورو یه جوری به این زندگی متصل کنم،اونم فقط یه بچه بود. بچمون!
دیگر منتظر واکنشم نمیشود و تا سمت در میرود،بازهم یک مکث کوتاه و دوباره صدای او که از شنیدنش بیزارم.
- خانوادت فک میکنن گمشدی! پس سعی نکن بری خونه. خب؟
جواب "خب؟" او فقط اشک است. صدای بازشدن در را میشنوم و بعد بسته شدن مهیبش را...
بالشی که بوی عطر او به رویش سنجاق شده را از فرط خشم،گاز محکمی میگیرم و بعد از آن،صدای بغض شکسته ام،ستون های خانه را میلرزاند...
...
نمیدانم ساعت چند است،اما این را خوب میدانم که گذران زمان برایم کند است. در تخت غلت میزنم و سرم را در بالش ها میکوبم. یاد وقتی که با سیما دارم می افتم و سریع بلند میشوم.
اما بعد با دیدن وضعم، برجا میمانم. دیشب را با خاطرات چندشش به یاد می آورم و سریع به سمت لباس هایم میروم.
اما آنها هم وضع خوبی ندارند، بیشترشان جر خورده و پاره هستند. به سمت کمدی که در مجاورت با تخت است هجوم میبرم و بازش میکنم. یک لباس نیم آستین و شلوار جین،با کفش هایی که پاشنه دارند! یک مانتو و یک مقنعه ی سیاه.
پس این روهام کثیف،از قبل همه ی برنامه هارا چیده و با برنامه، این بلا را دوباره سر من آورده.
بی خیال به فکر و اوهام خودم که منتهی به اوست،لباس هارا بیرون میکشم و تنم میکنم.
گوشی ام را از کیفم که در گوشه ای پرت شده،پیدا میکنم و بعد از آن شماره ی سیما را میگیرم
بعد از خوردن چند بوق متعدد،صدایش با نگرانی در گوشی میپیچد :
- الو...
میخواهد اسمم را بگوید که تهاجمی،هشدار میدهم که اسمم را نگوید. اوهم با سردرگمی میپرسد :
- چرا مریم؟
- مامانم اونجاس؟
- آره
- اومده سراغمو گرفته؟
سیما زیرلبی میگوید :
- کجایی؟
- اگه اینجوری کنی نمیام
- باشه مریم جان،حالا شما بیا خونه ی من که باهم صحبت کنیم.
و بعد با تحکم میگوید :
- اونم به طور مفصل!
تهدید آمیز میگویم :
- ببینا اگه نقشه ای کشیده باشی و اونارو رو سرم آوار کنی..
بی توجه به من،وسط حرفم جفتک می اندازد و میگوید :
- باشه مریم جان،خیالت راحت! تو فقط بیا خونه،دیگه بقیشو خدا بزرگه...
و بعد برای حفظ ظاهر جلوی مادرم که بی شک،شک کرده است، میگوید :
- عه جدی؟ شینیون جدید کردی بلا؟
پوزخند کجی میزنم.
- باشه پس دیگه واجب شد بیای خونم،میومدی پیش خودم... عه؟ خواهر شوهرت بهت پیشنهاد داد؟
بی حوصله اما خندان میگویم :
- بسه دیگه مامانم از قضیه منحرف شد
- عه! خدارو شکر. باشه دیگه کاری نداری؟
بدون اینکه منتظر پاسخم بماند،میگوید :
- باشه،بابای اوجلم..!
اما انگار قطع نمیکند،صدای مادرم را برای یک لحظه میشنوم و در همان یک لحظه عجیب دلم برای آن نگرانی مداومش و جمله ی همیشگی اش که میگوید "دخترای سربه هوا رو، رو همون هوا میقاپن!" پر میکشد
- سیما جان هنوز خبری ازش نیس؟ توروخدا بگو مریم دختر منه
 و بعد صدای سیما که سعی میکند نلرزد
- خاله جان اگه یغما تماس گرفت بهتون میگم.
صدای ناامید مادرم که از هر موسیقی زیباتر است،حتی وقتی غرغر میکند،شنیده میشود.
- باشه مادر. اگرم بهم نگفتی عیب نداره،بالاخره راه داری تا مادر شی و بدونی نگرانیم ینی چی
" اوهوم" سیما را میشنوم که میدانم چقدر با زحمت،ادایش کرد.
بدون اینکه بدانم،اشک میریزم. برای مادری که میدانم حمایتم نخواهد کرد،دست بر گونه ام نخواهد کشید و اشک هایم را پاک نخواهد کرد،برعکس دست به گونه ام خواهد نواخت و من برق سیلی هایش را خواهم دید. و بعد دست هایی که بر سر خودش فرود می آورد و مدام میگوید :
- آبرو ... رفت!
برای یک لحظه صدای سیما را میشنوم که میگوید :
- ببین مجبورم کردی به یه مادر دل نگران،دروغ بگم.
و بعد صدایش قطع میشود و گویی رد تماس را با عصبانیت زده است...
بلند میشوم و بدون ذره ای توجه به اشک هایم،کیفم را روی شانه میگذارم و گوشی به دست،در اتاق را باز میکنم با این تفاوت که انتظار داشتم باز شود. اما نشد... به دفعات مکرر،دستگیره را امتحان میکنم اما چون نتیجه ای حاصل نمیشود،با مشت به در میکوبم :
- آهای. کسی تو این خراب شده هس؟
صدای بالا آمدن پاهای کسی از پله ها می آید که هم سریع است و هم نگران
- خانوم؟
- درو وا کن
- نمیتونم
- چلاقی؟ آره؟
- دستور آقاست...
با تمسخر و نفرت میگویم :
- ها! پس اون روهام چلاق بهتون دستورای چلاق واری داده؟
او با احتیاط میگوید :
- خانوم...
در زمان درنگ او،با سریع ترین زمانی که ممکن است به دست آورم،نقشه ای در ذهنم طراحی میکنم و میگویم :
- باشه،خدا رفتگان شمارم رحمت کنه!
- بله؟
- من دارم از پنجره میپرم!
- جان؟!
- فقط رحمت کنه خدا... هم منو هم شمارو...!
سریع به سمت پنجره میروم و درش را باز میکنم،خدمتکار که گویی کم مانده تا کامل، گولم را بخورد،میگوید :
-یغما خانوم؟
و بعد من جیغ دلخراشی که ناشی از مثلا افتادنم است،از حنجره ام بیرون میدهم و یکدفعه خاموش میشوم.
خودم را روی پارکت اتاق می اندازم و میدانم صدای افتادنم،آنقدری مهیب هست که او را گول بزند.
سریع بلند میشوم و پشت در می ایستم. صدای چرخانده شدن کلید را در قفل میشنوم و بعد صدای نگران او
- ای وای! به روهام خان چی بگم؟
حتی در این لحظه ام،به مرگ من اهمیت نمیدهد و انگار آن کثافت حائز اهمیت است!
از درون پنجره،بیرون را نگاه میکند و بعد متعجب میگوید :
- پس کجاس؟
و منی که اکنون بیرون اتاق ایستاده ام و به او میگویم :
- کجارو نگا میکنی؟
او با ترس برمیگردد و بعد میفهمد... بعد میفهمد که من نیفتاده ام،بلکه او افتاده است،آن هم در دام من!
در را میبندم و از شانس خوشم،چون دسته کلید را همانجا رها کرده،سریع در را به رویش قفل میکنم.
صدای کمک خواستن هایش را میشنوم و الان من هستم که اعتنایی نمیکنم... و یک لحظه هم ذهنم را درگیر این نمیکنم که میخواهد بهم روهام خـــانش چه بگوید...
...



طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 07:46 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر




طبقه بندی: معشوقه، دیالوگ،

-
تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 03:25 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
پدرم گرم صحبت با اوست (روهام)،سام و یاشار هم باهم بگو مگوی مختصری دارند و من بدبخت،بازهم با مادرم تنها مانده ام. درحالی که کنارم جای میگیرد با لبخند به روهام اشاره میکند و میگوید :
- پسر موقریه،نه؟
- ولمون کن بابا!
مادرم ابرویی بالا میدهد و با نگاهش،نشانه ام میگیرد :
- حالا از هرکی تعریف کنم که قرار نیس شوهر تو بشه! کلی گفتم...
درحالی که بلند میشدم،با تمسخر گفتم :
- آره خیلی...
در میانه ی راه،برای رسیدن به آشپزخانه هستم که زنی مسن جلویم را میگیرد، با لبخند مهربانش
- چیزی میخواین؟
تبسمی به لبم می آویزم که برخلاف بقیه ی روزها،به لبم سنگینی نمیکند
- بله،یه لیوان آب
- چشم
با تبسمم بدرقه اش میکنم و در همین حین،صدای روهام را میشنوم
- نظرتون چیه بریم تو حیاط؟ شامم اونجا بخوریم؟
مادرم با اشتیاق میگوید :
- وای پسرم،خیلی خوب میشه
پدرم با صدایی که گویی میخواهد مادرم را خفه کند،میگوید :
- نه پسرم،تا الانشم زحمت زیادی شدیم برات! نه خانوم؟
میتوانم چهره ی ناامید مادرم را اکنون تصور کنم و از این تصور، خنده ام میگیرد. با این تصور میچرخم سمتشان و درحالی که نظاره گر مشاجره ی دوستانه شان هستم، نگاهم را بیشتر خرج روهام میکنم که چقدر در بازیگری و مقوله ی "همه چی آرومه،من چقد خوشبختم" تبحر دارد،تبحری ستودنی!
- خانوم
دوباره میچرخم و اینبار به جای سیمای روهام،سیمای زنی را میبینم که خط و خطوط و چروک های صورتش،به اندازه ی ترک های دل من است!
- خیلی ممنون
این را میگویم و لیوان را از دستش میگیرم و به لب میرسانم. دمای آب با دمای بدنم در تضاد است و سردی اش به گرمای وجودم،آرامش قابلی میبخشد.
روهام که معلوم است از مصاحبت با مادرم خسته شده،رو به من میکند و میگوید :
- خب؟ نظر شما چیه؟
کمی نگاهش میکنم و بعد من هم سعی میکنم مثل او بازیگر خوبی باشم
- خب... خوبه! هوای اینجا گرفتس،نه بابا؟
پدرم که انگار کوتاه آمده است،میگوید :
- باشه بابا جان
لبخند میزنم،از آن هایی که مضمونشان آرامش قبل از طوفان است.
روهام مارا به داخل حیاط راهنمایی میکند و ما سرمیز طویلی که انگار از قبل چیده شده،مینشینیم. یاشار خطاب به پدرم میگوید :
- مثل اینکه از اول نقشه ی این شام و اینجا تو سرش بوده
پدرم بدون واکنش خاصی،تصدیق میکند.
شام،گوشت بره ی کباب شده است. با حس کردن و دیدن بو و شکل و شمایل غذا،گویی مسخ شده ام. بدون اینکه شک و شبهه ای به محتویات غذایی که در خانه ی روهام میخورم، به خودم راه بدهم با ولعی پنهان شروع میکنم.
و در این میان،هرگز متوجه پوزخند کج روهام نمیشوم.
...
خیلی سنگین شده ام، نه از غذا،بلکه سرم بازهم به تنم سنگینی میکند. هیچکس در خانه نیست،میترسم. آن هم خیلی... به سختی بلند میشوم و اسم یاشار و سام را بر زبان میرانم.
سکوت با زهرخندش،جوابم را میدهد.
حس میکنم دارم می افتم،چیزی همانند غش. اما بر زمین نمی افتم،بلکه بر روی دستان توانمندی می افتم که انگار پناهگاه منند. اما زمانی که چشم هایش را دوباره میبینم،میترسم. دوباره سعی میکنم کسی را صدا کنم تا مرا از دست این گرگ بی رحم برهانند،اما هیچکس جوابگو نیست.
- ولم کن
آنقدر این را بی جان بر زبان جاری میکنم که میدانم او نمیفهد و اگر هم بفهمد،اعتنایی نمیکند. نمیدانم چه چیزی انتظارم را میکشد،اما میدانم هرچه هست،چیز بسی ترسناک است.
شوم و پرمخاطره...
صدای باز شدن در اتاق را میشنوم و بعد صدای افکار خویش را. صداهایی که دارند زنگ خطر را با تمام توان میزنند اما از من هیچ کاری ساخته نیست. روی سطح نرمی گذاشته میشوم و زمانی که از میان چشمانی که دارند بسته میشوند، او را میبینم که با مهربانی ترسناکش،موهایم را نوازش میکند. میدانم که کجا هستم، با نفرت میگویم :
- هیچوقت نمیتونی منو صاحب شی! نه تو تختت،نه تو زندگیت.
بوسه ی نفرت انگیزش روی گونه ی ملتهبم مینشیند. لبخندش را میبینم :
- همه چی الان برعکسه
میخواهم روی چهره ی نفرت انگیزش که چه ساده دوباره گولش را خوردم،تف غلیظی بیندازم که درد شدیدی را درون جای جای وجودم حس میکنم. ناله ای از ته دل میکشم و همه چیز برایم در همان لحظه،به پایانش میرسد.



طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : پنجشنبه 21 تیر 1397 | 02:19 ب.ظ | نویسنده : Helia



دوباره سیلــــوم :)))

تابستونو چجوری میترکونید ؟! =|

بیخیال شیرجه بزنیـد ادامه 


بدو بدو

طبقه بندی: ساعت صفر عاشقی،

نظـر
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 11:16 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
بلند شو،بایست. طوری که هرگز نتونن بنشوننت.
یغما-معشوقه



طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 10:33 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
من نمیخواهم بمیرم،با تمام این اتفاقات،با تمام نابه هنجاری های زندگی،من لجوجانه نمیخواهم از ماشین زندگی پیاده شوم. همینی که هست!
یغما - معشوقه



طبقه بندی: معشوقه، دیالوگ،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 09:21 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
وارد سالن خانه اش میشوم،یا بهتر بگویم،میشویم. چهره ی منزجر کننده اش از روی راه پله ی طویل خانه اش معلوم است. من که خودم را مشغول در آوردن گوشی ام میکنم اما بقیه به خصوص مادرم با آب و تاب تعارفاتش را پیش میگیرد. روهام با لبخندش به استقبال مادرم می آید و میگوید این تیپ جدیدش خیلی برازنده اش است. باخودم پوزخند میزنم،اول چشم به دخترش داشتی و حالا هم...!
این افکار مسموم را از ذهنم بیرون میکنم و سعی میکنم لبخند بزنم. سعی میکنم لبخندم به قدری واقعی باشد که نسبتا همه را گول بزند. اما از ورای این همه تلاش و جان کندن،آخرش فقط یک لبخند تزئینی که بوی گند غیرطبیعی بودنش،مشام همه را آزار میدهد،نصیبم میشود
روهام با یاشار و سام،صمیمانه دست میدهد و با پدرم هم روبوسی گرمی میکند. نوبت به من که میرسد،گویی همه چشم به ما دوخته اند.
- سلام یغما خانوم
بدون اینکه نگاهش کنم،با همان لبخند صرفا تزئینی میگویم :
- عه سلام!
صدای لبخندی که سعی میکند به خنده تبدیل نشود را میشنوم. لبخند خودم نیز به لبم میماسد و زمانی که میبینم مادرم با چاپلوسی هایش میخواهد مثلا بی ادبی مرا از چشم روهام دور کند،بیش از پیش از خانواده ام،چندشم میشود.
در عوالم تاریک خود که همه اش سرتاسر نفرت عمیقم از روهام است،غرقم که زنی جوان با لبخندش،آرام نزدیکم میشود و آرام هم میگوید :
- خانوم،کیفتون رو...
اجازه نمیدهم حرفش را تمام کند،بالافاصله میگویم :
- اتاق مهمون،بگید کجاس خودم بزارم.
روهام نگاهش به من می افتد و زمانی که من هم نیم نگاهم را خرجش میکنم،او سریعا خود را مشغول گوش دادن به سام میکند و به من میفهماند تحت نظرم هستی!
مردک چندش!
خانم جوان که انگار کمی بهش برخورده، با صدایی آرام تر طبقه ی بالا دست راست اتاق آخری را نشانم میدهد و بعد با لبخندی که چندی پیش من هم زده بودم و تزئینی بود "امر دیگه ای؟" را میگوید و زمانی که لبخند من را که گویی بازتاب تبسم خودش است را میبیند،دور میشود...
زمانی که در میانه ی راه برای رسیدن به آدرس هستم،مادرم به طرزی نامحسوس بازویم را میگیرد و زیرلب غرولند میکند :
- یکی موهات،یکی کج خلقیات. بعدشم جواب پس دادنات به من و پدرت! میگی که چیشده... باید بگی!
درحالی که بازویم را به نرمی آزاد میکنم،به تندی میگویم :
- شما برو پیش روهام، الان از نبود توجهت یهو گریش نگیره...!
مادرِ متعجبم با نگاهش بدرقه ام میکند و من هم بی خیال از راه پله بالا میروم. تنم سرد است،دستانم یخ کرده و حسی غریب در من آشیانه کرده. اما عجیب بی خیالم! اتاق را پیدا میکنم و درش را باز میکنم. بوی تند الکل و لباس های زنانه،متعجبم میکنند. اما وقتی به این فکر می افتم که خب او روهام است،تعجب از چهره ام زایل میشود.
کیفم را روی یکی از مبل های راحتی میگذارم و زمانی که چشم به آینه ی قدی میدوزم تا خودم را برانداز کنم،قامت کشیده و ورزیده ی اورا میبینم که دست به سینه به دیوار تکیه داده و با لبخند،نظاره ام میکند.
جیغ خفیفی میکشم و زمانی که برمیگردم،میبینم با همان لبخند منزجر کننده اش،انگشت اشاره اش را روی بینی اش به نشان سکوت گذاشته. کاری که من تا الان کرده ام و محیط جرئت به تکرار کارش را به او بخشیده ام! ای یغمای احمق!
لحنم به قدری ترسیده است که جملاتم را تکه تکه بر زبان میرانم
- به.. من.. نزدیک...
با لحن آرامش بخشی میگوید :
- نه یغما،من برای این نیومدم.
اما از این لحنش، به من نه آرامش بلکه ترسی فزاینده قالب میشود.
درحالی که با قدم هایی آرام و محکم،جلو می آید، مرا با آن چشمان کثیفش برانداز میکند
- برای اونی که تو گفتی،وقت زیاد داریم حالا...
کنترلم را از دست میدهم و تمام نفرتم را در لحنم خالی میکنم :
- کثافت،نجس
صدایم بلند و واضح است و او سریع جلوی دهانم را میگیرد،درست مثل همان شب. از تداعی دوباره اش اشک به چشمانم راه پیدا میکند،دوباره مثل احمق ها ناله میکنم. مضمون نگاهم این است : توروخدا ولم کن!
و او با ناله ها و التماس های من به رحم که نمی آید،هیچ،بلکه وحشی تر میشود.
- نجسم؟ که کثیفم؟ کثیفم،آره.. چون عاشقم! من عاشقتم یغما
از این حرف ها خسته شده ام،از اینکه عشق را به هوس بند کنند دیگر خسته شده ام!
مرا در آغوشش جای میدهد و زیرلب همان نجواهای کثیفش را تکرار و تکرار میکند.
به سینه اش مشت میزنم و از او هیچ واکنشی جز تمسخر ناشی از ترس من پیدا نیست
لحظه ای دستش را با تمام توان گاز میگیرم و از او فقط آخی آرام در می آید.
به جای کمک خواستن،سعی میکنم اورا متقاعد کنم که مرا ول کند...
- به من دست نزن،دست نزن. ولم کن،باور کن سام میکشتت،بابام نابودت میکنه. فکر کردی من تنهام؟
جواب تمام حرف هایی که خودم ذره ای اعتقاد بهشان ندارم،تمسخر و پوزخند است.
- مگه تنها نیستی؟ تو اول بزار حرفتو باور کنن،بزار حمایتت کنن،بزار بهت نگن دختر ننگ،اون وخ بیا برای من شعار بده... مادرت از لکه ی ننگش،از فرط خجالت سکته میکنه.. پدرتم طردت میکنه... داداشتم که میکشتت. تو فقط جات پیش من امنه
با گریه و ترس تکرار میکنم :
- نه نه نه...
و بعد با بغضم، فریادی میکشم که میدانم از این اتاق بیرون نمیرود.
- من کاری نکردم،من اشتباهی نکردم. تو کثیفی،تو آشغالی...
زیر گوشم زمزمه وار میگوید :
- اینو فقط من میدونم و من باور میکنم.
با خنده ی هیستیریکم،میگویم :
- اگه الان وضعم نادرست باشه،اگه حالم بد باشه همه میفهمن و به تو شک میکنن روانی! حالا چی؟
او دستی نوازشگرانه به گونه ام میکشد و میگوید :
- خب قرارم نیست وضعت نادرست باشه.
و بعد از اتمام جمله اش،بوسه ی داغ و محکمی به لب هایم میزند که بازهم با امتناع شدید من همراه است. زمانی که میخواهد از من جدا شود،تنها میگوید :
- تو اولین زنی هستی که به یه شب باهاش اکتفا نمیکنم.
از این حرف شدت گریه ام فزونی میابد و او زمانی که از اتاق بیرون میرود، مرا درحالی که  با ناله ای دلخراش،روی زمین مینشینم و سر بر زانوهایم مینهانم و زار زار گریه میکنم،تنها میگذارد.
حس میکنم دارم سقوط میکنم،آن هم بدجور! و تنها کسی که میتواند مرا از این ورطه برهاند،نه خانواده ام،نه خدا،نه معجزه،بلکه خودم هستم... صدای درونم نهیب میزند
- تا زمانی که سستی،تا زمانی که جواب تمام تعرضای اون کثافت گریه  میشه،خب اونم حق داره ازت استفاده کنه! چون واکنش دیگه ای جز گریه ازت نمیبینه... بهش حق نمیدی؟
آهی جانسوز میکشم و مانتو ام را در چنگ انگشتانم،فشار میدهم.
- اما محکم واستا دختر،باید بهش نشون بدی یغما سرپاس! یالا،مثل این احمقا که گریه براشون آخرین گزینس گریه نکن. بلند شو،بایست. طوری که هرگز نتونن بنشوننت.
سر از زانویم برمیدارم و به صدای درونم گوش فرا میدهم،راست میگوید. تنها کسی که میتواند به من کمک کند،من هستم. نمیدانم چطور،اما بلند میشوم،نمیدانم چطور،اما اشک هارا با شدت پاک میکنم،نمیدانم چرا اما لبخندی به لبم می آویزم که لحظه ای خودم هم باورم میشود واقعی است!
قدم هایم به قدری محکم است که متعجبم میکند،این تو هستی یغما؟ پس همین باش که تنها راه مقابله با دنیا همین است! روهام فقط بخشی از کثافت این دنیاست و قرار نیست دنیا همیشه رویای شکلاتی و رنگین تو باشد!
از اتاق بیرون می آیم،از پله ها پایین میروم و درحالی که چشمم به سام است که دارد با روهام ورق بازی میکند،میگویم :
-  اگه من کنارت نباشم،چطور میخوای ببری؟
سام با خنده نگاهی به من می اندازد و بعد خطاب به روهام که به من خیره شده است،میگوید :
- اینو راس میگه!
و بعد با دست اشاره میکند که کنارش بنشینم
- بیا عزیزم،بیا یکم روی این روهامو کم کنیم.
با لبخند کنار سام مینشینم و به ورق هایی که در دستش است،خیره میشوم و با چشمکی که حواله اش میکنم،گویی روحیه اش را هم تقویت میکنم. سایه ی نگاه روهام را حس میکنم و بعد از آن نیز حس قدرت هم میکنم.
چانه ام را روی شانه ی سام میگذارم و فارغ از وجود فرد بی وجودی مثل روهام،بازی را تماشا میکنم.
مثل سام که اکنون بی برو برگرد برنده میشود، من هم انتقام رویاهای سوخته ام را میگیرم و بی برو برگرد برنده میشوم.
زمانی که بازی رو به اتمام است،روهام با ناامیدی دسته ی ورق را روی میز می اندازد و میگوید :
- خب دیگه تو بردی حوصله ی منم سر بردی!
سام نگاهی پیروزمندانه حواله ام میکند و باهم میزنیم قَدَش.
یاشار که گویا از دور نظاره گر بازی مان بوده،دستی به شانه ام میزند و میگوید :
- به آبجی مدیونی سام
لبخند پرجانی میزنم و رو به یاشار اما دراصل خطاب به روهام،میگویم :
- مگه میشه کسی منو داشته باشه و برنده نشه؟ من همیشه برندم
یاشار با صورتش شکلک افرادی را که متقاعد شده اند در می آورد و جوابش هم خنده ی از ته دل من است!
زمانی که بی اختیار به روهام نگاهی می اندازم،میبینم که ابرویش را بالا داده و من را مینگرد. جواب این حرکتش نیز لبخندی است که هیچگاه فراموش نخواهد کرد!
...
خودم از این قسمت خیلی خوشم اومد.



طبقه بندی: معشوقه،

-
تاریخ : چهارشنبه 20 تیر 1397 | 03:23 ب.ظ | نویسنده : افکـــآر
سلام بچــــه هااااا
حتما آهنگ 6Days رو از Mehmet Orhan دانلود کنین
خیلی قشنگه


-
.: تعداد کل صفحات 2 :. 1 2